گپی با تو ....
محمد نیکوعقیده
کوه و دشت را پیراهن گلداری بود از شکوفه های بادام نوروز سرودی بود کوتاه لب جوی و پونه چینی موسم سنبل های راه دربی همه سال خرداد فصل سبزه و اب و اواز بود پروانه ها شاعر میشدند بنفشه
کوه و دشت را پیراهن گلداری بود
از شکوفه های بادام
نوروز سرودی بود کوتاه
لب جوی و پونه چینی
موسم سنبل های راه دربی
همه سال خرداد
فصل سبزه و اب و اواز بود
پروانه ها شاعر میشدند
بنفشه ها عاشق
و تو روسپید بود ی
میزیستی شادمانه ترین را
از کرم ابرهای رو سیاه
صحبت دیروز تو
حال مجهول امروزت
همه در ید قدرت او
که از فرط حضور ناپیداست
میان همهمه ی ذهن
در گریز از خرد شدن عصب در هاون روز
یک توک پا در شب مهتاب
میروم هنوز تا سر ان کوچه
احوال امروزت به وسعت یک پاییز غمناک است
گاه دلمان بودنهایی میطلبد
سالهاست رخت بربسته اند از ازدحام این چشمها
و به گاه گفتنش
همه دلتنگیها اواز میشود
همه واژه ها به تاراج
وتمام زخم تو را مینویسم به حساب اسمان.