رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

......!! لبخند های دیروز

محمد نیکوعقیده

دیروز پررنگ بودیم پیدا بود رونق میریخت از اسمان در ناودانمان در هر گوشه ی ده بود زینت هر بام کثرت قیصی و بادام برقرار بود.... ...!!گرمابه همانجا پایین دست کوچه باغ عافیت دست بدست م

دیروز پررنگ بودیم

پیدا بود

رونق میریخت از اسمان

در ناودانمان

در هر گوشه ی ده

بود زینت هر بام

کثرت قیصی و بادام

برقرار بود....

...!!گرمابه

همانجا پایین دست کوچه باغ

عافیت دست بدست میشد

هر روز سر بازارچه ی صبح

عطر ارد گندم

همراه بود...

با ضرب اهنگ اسیاب

در کوچه پس کوچه ی ده

میرفت خانه به خانه...

مطبخ به مطبخ

تنور به تنور

برکت پاک هر سفره میشد

سر هر مزرعه

تعارف میکرد به تو کسی

از جالیزی خیار

از کاله ای سبزی

خوشه ی انگوری از تاک

روی خوشی سرشار لبخند

عرفان را حراج میکردند

میان کوچه ی مسجد

تنگ غروب

راهی به سماوات میرفت

از میان هر قنوت

در پس هر تسبیح ذکری

هر ذکر مزین به دانه ی شکر

قفل دعا باز بود

گوشه ی محراب خلوص

زین سبب

پرچین ارزوها کوتاه و کوتاه

دور ز گوناگونی افت بود

مرغزار دیروزمان

بیشه ی سبز صداقت.