لازم نيست
سلیمان استوار فدیهه
بسم الله الرحمن الرحيم لازم نيست كنار سفره ي شامت نمك اينك كه لازم نيست به قدري با نمك هستي ندارم شك كه لازم نيست شكر مي ريزد از كنج لبانت نازنين من كنار زولب
بسم الله الرحمن الرحيم
لازم نيست
كنار سفره ي شامت نمك اينك كه لازم نيست
به قدري با نمك هستي ندارم شك كه لازم نيست
شكر مي ريزد از كنج لبانت نازنين من
كنار زولبيا اصلا مرا پشمك كه لازم نيست
درونم شعله ور گرديده از برق نگاه تو
دو چشمت شعله ها دارد تو را فندك كه لازم نيست
نگاهت مي كِشد ما را به هر جايي كه مي خواهي
مزن چشمان خود بر هم مرا چشمك كه لارم نيست
لبانت چون لبو و لپ تو از تافتون بهتر
به هر جا تافتون باشد دگر سنگك كه لازم نيست
به پيشت مي زنم وارو كه دامانت به دست آرم
ندارم طاقت دوري مرا پشتك كه لازم نيست
بخوانم از نگاه تو هزاران حرف ناگفته
دو گوشم گر چه كر باشد مرا سمعك كه لازم نيست
تو همچون چلچراغي مي درخشي اي عزيز من
براي ديدنت هر گز مرا عينك كه لازم نيست
دو تار موي تو امشب براي بزم ما كافيست
براي حركتي موزون مرا تنبك كه لازم نيست
ندارم وحشت از بابا نه از مامان مكارت
به وقت ديدن آنها مرا پوشك كه لازم نيست
به يك تير نگاهت مي شوم ويرانه تر از بم
مخر از چين لامذهب تو را موشك كه لازم نيست
سليمان با غزلهايت بدست آري دل دلبر
مكن خود را ذليل زن تو را جفتك كه لازم نيست.