رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

دامنه های سبز..........

محمد نیکوعقیده

همه اشوب میشود زرق و برق کاذب شهر موشهای شهر نشین... هزار توی دالانهای مترو خفه میشوند از تندی حجم ادکلنهای زنانه حریص ترین چشمها هم ارام بلعیده میشوند با مژه های مصنوعی مچاله میشو

همه اشوب میشود

زرق و برق کاذب شهر

موشهای شهر نشین...

هزار توی دالانهای مترو

خفه میشوند از تندی حجم ادکلنهای زنانه

حریص ترین چشمها هم

ارام بلعیده میشوند با مژه های مصنوعی

مچاله میشود این روزها

شکوه سادگی ادمیزاد

ذهن به ییلاق خاطره ها میرود

دلتنگ غروب میشود

ان غروب که نرم نرم رسوب میکرد انسوی کوه خش

انگاه که شب از پلک نیمه خواب پنجره

به اندرون می امد

به اطاق میهمانها میرفت

به مطبخ

به زیر دالان

و بعد در کاهدان قایم میشد

بیدار میماند

تا مرا بترساند تمام طول شب

....راستی که چقدر ادمی دلش میگیرد

مثلا برای سحرهای کوچه باغ

برای ابیاری شبدرها

برای چرای هر روز گوسفندها

چایی دم چشمه

برای دستپخت مادر.....

ماست و سبزی و کوکو

دامنه ی یادها چقدر دور و درازاند

دامنه هایی سبز برنگ اب و علف

برنگ زلالی نهر اب

برنگ دلهایی که پر از اواز باران است

و دلها چقدر جای خالی دارند.............

انها که هزار خاطره در گنجه ی دل ما جا گذاشتند

جای خالی روزهای خالی از غصه

میشود برگشت

تا دبستان راهی نیست

میشود از رد باران رفت

رد پاهای رفته در برف

میز دوم کنار پنجره نشست

به ابادی سلامی دوباره کرد

به زندگی لبخندی دوباره زد.