رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

lمسافر.....

محمد نیکوعقیده

گم شده بودم میان گذار فصلها سه ماه مانده بود تا بهار چند شب تا یلدای بلند مرا در کجاوه ی پاییز گذاشتند قابله ام..... مرا از پهلوی پاییز گرفت من پاییزی شدم مسافر فصلها شناسنامه ام

گم شده بودم

میان گذار فصلها

سه ماه مانده بود تا بهار

چند شب تا یلدای بلند

مرا در کجاوه ی پاییز گذاشتند

قابله ام.....

مرا از پهلوی پاییز گرفت

من پاییزی شدم

مسافر فصلها

شناسنامه ام دقیق نیست

می ماند شک و یقینهای مادرم

میان سنبله یا قوس..!!!

کجای زمان ایستاده ام..؟

میان دیروز و همهمه ی اکنون

میان ان پنجره های چوبی ام

که باز می شد به باغ بسیار درخت !!!

میان قاب منظره ی ایوان

و چشم اندازش....

که بیش از چهار فصل در استین داشت

ان باغی که پدر تمام ارزوهایش را در ان می کاشت

قد می کشیدندو بلند

حتی بلندتر از درختهای گردوی باغ سید تقی

هر بهار سبز می شدند

وسپس زرد

عاقبت لخت

بهار صرف شده است

پاییز در میان

من مسافر پاییزم.