رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

یاد بادا روزگاران

سلیمان استوار فدیهه

بنام خدا/با عرض سلام به حضور حیتا نشینان عزیز چند روز قبل شعری زیبا وروان از جگر گوشه عزیز در حیتا خواندم واز اینکه ما را به گذشته ها بر گرداند و از سادگیها و گالشها و دوران کودکی

بنام خدا/با عرض سلام به حضور حیتا نشینان عزیز چند روز قبل شعری زیبا وروان از جگر گوشه عزیز در حیتا خواندم واز اینکه ما را به گذشته ها بر گرداند و از سادگیها و گالشها و دوران کودکی یاد آوری کرده بود لذت بردم ومرا حسابی تحت تاثیر قرار داد . لذا من هم از زاویه دیکر شما را به گذشته بر میگردانم .

یاد بادا روزگاران عتیق / ما همه با یکدگر بودیم رفیق

روزگار کودکی یادش به خیر / یاد شبهای خوش و شادش بخیر

یاد بادا درس بابا آب داد / درس عشق و زندگی در یاد باد

یاد بادا روزگار مدرسه / درس جغرافی حساب و هندسه

یاد آن دارا و آن سارا بخیر / یاد تصمیمات آن کبرا بخیر

مرد آمد زیر بارانی لطیف / قامتی زیبا ورعنا و نظیف

ریز علی آتش زدی بر پیرهن / تا خطر را دور دارد از ترن

خانم کوکب زنی بی ادعا / تخم مرغ و شیر گاوش خود کفا

خانم کوکب سرش رنگی نبود / در کنار همسر و جنگی نبود

کار او در خانه بود و خانه دار / چشم و هم چشمی ز چشمش بر کنار

هاشمی با خانواده مهربان / زندگیها ساده چون آب روان

آشنا میکرد ما را با فنون / از سفر میگفت و شهر کازرون

درس دیگر قصه روباه پیر / زاغکی دارد به منقارش پنیر

حیله هاو مکر روباه زرنگ / آن خروس و بال و پرهای قشنگ

مرد چوپان و دروغی آشکار / مردمان از او بر آوردن دمار

درس و مشق ما همه اندرز و پند / قصه پطرس نوشتیم از هلند

پشت سد خوابید در فصل خزان / درسها آموختیم از نو جوان

چشم خود را از تعصب دور دار / تا ببینی وضع ما و روزگار

میخ خود کبرا بکوبد از نخست / هر چه او گوید همان باشد درست

فکر کوکب پرده است و مبلمان / تخم مرغ و شیر گاوش در دکان

ریز علی هامان کجا رفتن بگو / مردچوپانیم همه در گفتگو

یاد باد آن روزگاران یاد باد / بوی خاک و رقص باران یاد باد .