رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

گوسپندی ترین نوروز من!

محمد امیدوار

سلام امسال نوروز اصلا سال عکسی خوبی نبود، اینقدر خوب نبود که حتی از جلسه مجمع عمومی حیتا هم عکسی نگرفتم به یادگار، همه جا دوربین با خودم میبردم اما دستم به عکس گرفتن نمی رفت، این چ

سلام

امسال نوروز اصلا سال عکسی خوبی نبود، اینقدر خوب نبود که حتی از جلسه مجمع عمومی حیتا هم عکسی نگرفتم به یادگار، همه جا دوربین با خودم میبردم اما دستم به عکس گرفتن نمی رفت، این چند تا هم بیشتر حاصل یک روز گوسپندیه که واقعا جزو قشنگترین لحظه های زندگیم بودن، شاید بیشتر از 100 و خورده ای عکس از این گوسپندها گرفتم، این ها فقط گوشه ای از اون روزه، تقدیم به همه اونهایی که خاطرات قشنگی با بره سفید مادربزرگشون دارن!!

یه گله و چراگاه رویایی با یه خر و خورجین رویایی تر! دیگه چی برای لذت بردن کم دارین؟!

و اما این دو تا...

این دو تا داستان جالبی داشتن، من همش سرگرم عکس گرفتن از بره سفیده بودم از زوایای مختلف که متوجه شدم بره ای که یک لکه ی سیاه روی چشم راستش داره انگار حسودیش کرده باشه داره همش جلوی دوربین رژه میره و سوژه هارو خراب میکنه، بعد از اینکه فهمید من هیچ توجهی بهش نمیکنم (که خدا منو ببخشه) در یک صحنه به سمت بره سفید سوژه من حمله کرد و شاخی نثارش کرد. بعد هم با غرور به سمت دوربین اومد و بین دوربین و اون یکی بره قرار گرفت!

آره این خودشه در اون لحظه ای کی حالت چهره ش، ترکیبی از غرور، حسادت، خودشیفتگی و تا حدودی هم معصومیت بود!

ولی بر عکس اون یکی که خودش رو برای هر بار سوژه شدن ناز میکرد این یکی خیلی برخورد خوبی داشت و خودش هم حالت های مختلفی برای عکاسی به خودش میگرفت!

خوب برای اینکه مطلب سنگین نشه، بقیه عکس ها رو میذارم برای مطلب بعدی. انشاء الله