رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

گنجشک و خدا

سارا عبداللهی

تا به حال به این نکته دقت کردید که گاهی اوقات اتفاقات ناخواسته سبب رنجش ما می شود.آیا تا به حال به دنبال علت اتفاق بوده ایم.شاید مصلحتی در آن نهفته باشد، شاید خیری.پس برای بعضی خوا

تا به حال به این نکته دقت کردید که گاهی اوقات اتفاقات ناخواسته سبب رنجش ما می شود.آیا تا به حال به دنبال علت اتفاق بوده ایم.شاید مصلحتی در آن نهفته باشد، شاید خیری.پس برای بعضی خواسته ها وآرزوهایمان اصرار نورزیم، شاید در آینده نه چندان دور تبعات ناخوشایندی به دنبال داشته باشد.

به این داستان توجه کنید:

روزها میگذشت، اما گنجشک با خدا هیچ نمی گفت.هر بار فرشتگان سراغش را میگرفتند خدامیگفت:می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می داردو سرانجام گنجشک روی شاخه ای ازدرخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، اما باز هم هیچ نگفت تا خدا لب به سخن گشود.

با من بگو از آنچه در سینه تو سنگینی می کند .

گنجشک گفت:لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.

اما تو با طوفانی بی موقع آن را از من گرفتی!آن لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

ناگاه سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد.فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود.خواب بودی .باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.آنگاه تو از کمین مار پرگشودی.

گنجشک اما خیره در خدایی و وسعت پناه او مانده بود.

خدا گفت:وچه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.

صدای گریه اش ملکوت خدا را پر کرد.