رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

گمار۳شبه

اعضاي قبلي

چهارشنبه شب بود وبی بی به خانه ما زنگ زد و از مادرجانی که اول صحبتش گفت فهمیدم حتما کار دارد که مانند تمام بی بی های رودمعجنی جان میگفت.خلاصه بعداز احوالپرسی گرم به من گفت که علی ی

چهارشنبه شب بود وبی بی به خانه ما زنگ زد و از مادرجانی

که اول صحبتش گفت فهمیدم حتما کار دارد که مانند تمام بی بی های رودمعجنی جان

میگفت.خلاصه بعداز احوالپرسی گرم به من گفت که علی یزدان برای گمار گله زنگ زده

است ومن در ذهنم شروع کردم به کشیدن نقشه برای نرفتن وگفت یک شب میخواهی برایمان

به گماربروی با محمد بالن.چون یک شب بود وهمگمارم هم سن وسال خودم بود قبول کردم

وقرار شد جمعه به گمار بروم.جمعه ساعت 5صبح دوباره تلفن زنگ خوردوکسی نبود به جزبی

بی که میخواست مرابیدار کند پاشدم

لباسهایم رابرتنم کرده وآماده گمار یک شبه با محمد بالون شدم.بی بی گفت هیچ چیز

لازم نیست برداری وفقط زود بیا به کال میرزاموسی کی معطل نرن .پوتینهای سربازی

واورکت سربازی وکلاه ولباس گرم وچوب جودنه رابرداشتم وراهی اوحدی اوو شدم.

در راه زن

بالن رادیدم که با بزغاله ای در دست به سمت کال میرفت وگفتم محمدتان کجاست؟گفت:برای

کارهای خدمتش به تربت رفته است.شصتم خبردارشدکه احتمالا سرم کلاه رفته است وباید

با یکی از پیران گله (چون75درصدبندداران گله ی علی یزدان بالای50یا60سال هستند) شب

را سرکنم اماغافل از آنکه بی بی چه نقشه ای برایم کشیده است.....

به دنگا

که رسیدم بی بی به سمتم آمد وگفت بچه ی بالن به شهررفته وباید با (عباس

ذکریا) به گماربروی!!!

ادامه

دارد...