گفتگوی درخت سپیدار و تاک
شکارچی
شعر زیر برگزیده از مجموعه شعر (نغمه ها و حماسه های دل) شیخ ابراهیم عبداللهی میباشد که ممکن است دوستان آنرا در کتاب مذکور خوانده باشند. سپیداری به تاکی گفت روزی که ای مسکین مگر تو پ
شعر زیر برگزیده از مجموعه شعر (نغمه ها و حماسه های دل) شیخ ابراهیم عبداللهی میباشد که ممکن است دوستان آنرا در کتاب مذکور خوانده باشند.
سپیداری به تاکی گفت روزی
که ای مسکین مگر تو پینه دوزی
لباست کهنه و قدت خمیده
زرنج فقر پشتت گشته قوزی
گریبان چاک با حالی پریشان
به روی خاک میجویی تو روزی
بگفتا در جوابش تاک ای دوست
نباشد کار وشغلم وصله دوزی
نه مسکین و فقیرم نی گدایم
نه محتاج تویم در رزق و روزی
تو مغروری به این قد بلندت
بزرگی نیست در این کبر و یوزی
بزرگی در وفا و مهر و لطف است
نه در جهل و غرور و کینه دوزی
زشهد جان من حلوا بسازند
به پای جان من روزی بسوزی
تن بیعقل جسم مردگانست
گهی گرگ و پلنگ و گاو یوزی
به هر سالی سرم از تن بگیرند
بگیرم جان بمانم سالروزی
همه جویند من را بهر روزی
فقط آبم دهند یک نیمه روزی
من آن خدمتگذار بی دریغم
که میسازم به هر سختی و سوزی
من آن زرین گل باغ بهشتم
اسیر آب و خاکم چند روزی
توراآنجا ستاید در فضیلت
که شمعی در شب تاری بسوزی
صفا جوینده علم و هنر باش
که شخص سفله حیوانیست موزی