رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

کوگ(1)

احمد پایدار

به یاد مرحوم عباسعلی جمیلی(عباس غراب) کمتر کسی است که از او چیزی نشنیده باشد مردی که زندگی در طبیعت و دوری از انسانها را شیوه زندگی خود کرد و در محل زمینهای کشاورزی که نزدیک روستای

به یاد مرحوم عباسعلی جمیلی(عباس غراب)

کمتر کسی است که از او چیزی نشنیده باشد مردی که زندگی در طبیعت و دوری از انسانها را شیوه زندگی خود کرد و در محل زمینهای کشاورزی که نزدیک روستای نامق در منطقه ای به نام تنوره بود روزگار میگزراند.اطلاع دقیقی ندارم اما فکر کنم که تا اخرین روزهای زندگی اش رو اونجا گذرانده.(اگه کسی تاریخچه کامل داره بگه). مرحوم عباس ۲ پسر به نام های الله یار(چندی پیش به رحمت خدا رفت ) محمدعلی و یک دختر (همسر مرحوم حاج علی صادقی) دارد متنی که در ادامه میخوانید نوشته شده توسط اقای محمد جمیلی فرزند محمد علی نوه عباس غراب است که در مشهد مشغول به کار میباشد.نظرات دوستان قطعا به استحضار ایشان خواهد رسید و در اینده احتمالا مطالب بیشتری از ایشان خواهیم داشت.

داستان اصلی

با صدای بلندگو روستا که خبر از تعطیلی مدارس به خاطر برف را میداد از خواب بیدار شدم به حیاط که امدم دیدم همه جا سفیدپوش شده و مرد ها در روی پشت بام مشغول پارو کردن برف بودند،مرغها که همیشه داخل حیاط این طرف و ان طرف میزدند امروز گوشه ای از حیاط در حالی که روی یک پایشان ایستاده اند به برف ها زل زده اند ومنتظراند کسی پیدا شود به انها چینه[1] بدهد.چغوک های زیادی هم روی درخت توت نشسته اند منتظراند در چینه ای که سهم مرغ هاست شریک شوند در زیر القرگیری[2] هم تا موسی کو تقی نشسته اند و ناظر اتفاقات حیاط اند.صدای گوسفندان که طبق عادت هر روز صبح باید از خانه برای چرا بیرون میرفتند و امروز در خانه مانده اند و صدای الاغی که با عرعر های پی در پی خودش به نیش خوارهای[3] که در زمستان نصیبش شده است معترض است نیز در حیاط به گوش میرسد.

لباس پوشیدم و چوب جودنه [4]را که کنار دیوار بود برداشتم تا من هم به جمعیتی که در روی کمر چوب بند با صدای هو برم برم برم سکوت روستا را میشکستند بپیوندم. در میان کوچه مردی را دیدم که یک کیسه خیلی بزرگ در دست داشت و به بهانه اینکه کسی سر نخورد همه نیش خوارهای اخور خر و خکستر های [5]تنور و دگدونایش [6] را در کوچه میپاشید کمی ان طرف تر پیر زنی قد خمیده که به زحمت راه میرفت در حالی که دست به دیوار گرفته بود ایستاد و کمی قدش را راست کرد و به مرد گفت: خدا خیرت ده ،نوه عمو کی دفکر مردمی[7] از جوی خنه خدابیامرز حسن تا اینجه[8] ده کرت لنگم به در رفته [9]و دیالوگ همیشگی پیرزن که خدابیامرزه عروس عمور. مرد هم که تبسمی در چهره اش نمایان شده بود رو به پسرش گفت : برو علی کیسه دگه بیار بندای خدا بنفتن[10]. در ان طرف کوچه صدای پیرمردی میاید و به بچه همسایه کناریشان که مشغول پارو کردن برف است میگوید:احمد جان تا متنی برفا ر ورو حد کوچه بندز[11] که دپای دفال [12]کهدوی[13] ما نرزه[14]. صدای بلندگوی مسجد میاد که: تاس های وقف در منزل هر کس هست به مسجد امام بیاورید که لازم میباشد در همین حال صدای پیرزنی که همسایه روبه رویشان را صدا میزند و میگویید:مریم وا مریم جار چیشه بو[15] حلیم نرف [16]و زن جوان نیز میگوید: نندونم حجیه[17] حتما اسباب اوزار یا مال حاله از یک بیرد رفته[18] به گدار مشرفی که میرسم صدای هو برم برم واضح تر میشود و با شنیدن این صدا ناخوداگاه بر سرعتم میافزایم در همان حال سرو صدای زنی که با سماجت بچه اش برای رفتن کبک روبه رو شده می اید زن با لحنی که میخواهد بچه اش را ارام کند میگوید: نه نه جان بنری سرما مخوری [19]،برو د زر کرسی بنشی تلویزون نگا کو ظهر د مچیت[20] امام حلیمه و وقتی میبیند حریف بچه اش نمیشود صدایش را بلند میکند و میگوید:برو به هر گور می روی [21]خبر مرگت بیا یه که ایقذر کج بحثی[22] پسر بدون توجه به حرفهای مادر به کوچه پای میگذارد.مادر دوباره لحنش را عوض میکند و میگوید: بیا نخروش بلغور بشیر[23] تیار کردیم [24] باخار بعش[25] برو و پسر در حالی که با عجله راه میرفت میگوید: برو بابا همیشه نخروش.

ادامه دارد......

[1] گندم یا دانه ای که به مصرف طیور میرسد

[2] منتهی الیه پشت بام خانه های روستا در طرفین که معمولا با چوب های نازکتر و یا تخته بسته میشود

[3] ته مانده غذا در اخور گوسفندان

[4] نوعی چوب که برای چوب دستی استفاده میکنند و درختش بیشتر در باغای تهروی به صورت خود روی رشد میکند

[5] خاکستر

[6] محل قرار دادن تهیه اتش وگذاشتن دیگ در مطبخ های قدیمی

[7] که به فکر مردمی

[8] از جای خانه مرحوم حسن تا اینجا

[9] ده نوبت سر خورده ام

[10] بندگان خدا نیافتند

[11] برفا را سعی کن به سمت دیگر بریزی

[12] دیوار

[13] انبار کاه

[14] نریزد

[15] چی بود

[16] نشنیدم

[17] نمیدانم

[18] اسباب یا ابزار یا گاو و گوسفندی از یکی گم شده است

[19] مادر جان نروی که سرما میخوری

[20] مسجد

[21] ناسزای مخصوص رودمعجنیها

[22] استعاره از یک دنده بودن

[23] نوعی غذا

[24] پخته ام

[25] بعدا