کوچه باغ....................
محمد نیکوعقیده
ازسینه ی سنگ فرش کوچه ها از زیر نگاه پنجره ها میرسم به کوچه باغ به فصل بلند خاطره ها میرسم به پل...... روی دست سایه ها و خانه ام ان طرف رود پشت قامت تبریزیها پشت گردوهای بلند پشت ق
ازسینه ی سنگ فرش کوچه ها
از زیر نگاه پنجره ها
میرسم به کوچه باغ
به فصل بلند خاطره ها
میرسم به پل......
روی دست سایه ها
و خانه ام ان طرف رود
پشت قامت تبریزیها
پشت گردوهای بلند
پشت قار قار کلاغهای سحر خیز
در لبه ی زلالی اب
ان هنگام که دست نوازشگر صبح
بر امده از شانه ی کوه
و چهره ی خیس پونه ها بر لب جوی
شسته شده با شبنم صبح گاه
و میروم که بردارم
ان طراوتهاکه بود در تن باغ
وان سادگیهاکه ریخته بود در سینه ی ان کوه
و اوازی که پیدا بود در بلندیها
ومیرفت تا ته ان بیشه های اشنا
ونزدیک بود به فصل تنهایی خدا
و من به خویش میگفتم.......
که چقدر این کوهها
میشناسند کودکیهای مرا
این در و دیوار اشنا
و من همچنان.......
رهگذر کوچه ی خاطره ها
و میروم زمان را تا انتها.