کف.......
محمد نیکوعقیده
قریه را رخت عروسی بود جامه ای سپید و نرم مخملین و سرد گوشه ی گرم اطاق کتری روی چراغ می جوشید در ساقه های گون در ریشه های فریاس ان شب کف میزدیم ما با عصاره ی ساقه ها رسمی از قدیما ز
قریه را رخت عروسی بود
جامه ای سپید و نرم
مخملین و سرد
گوشه ی گرم اطاق
کتری روی چراغ
می جوشید در ساقه های گون
در ریشه های فریاس
ان شب کف میزدیم ما
با عصاره ی ساقه ها
رسمی از قدیما
زنده بود سنتی از دور
شیرین میشد با شیره ی انگور
می بردم نوبرانه ی شب سرد
از برای همسایه ها نزدیک و دور
میرفتم کوچه را تا انتها
جغیر میزدم تن برفی قریه را
همسایه برفی *می شد من می خندیدم
همسایه نیز هم
از خنده ی ما شوق میریخت در تن شب سپید
اغشته به مهربانی میشد عادتهای قدیم
چه خوب اگر کوچه را ان شب انتهایی نبود
یا در پس ان شب زمستانی فردایی نبود
ما هنوز خوشدلی را مشق میکردیم در ساده ترین ها
کمترین ها
وقتی جز صفا هیچ در میانه نبود
از شوق فردایی نو
خندان میدویدم
وقتی برف زانوان مرا فتح میکرد
من گرم بودم
برف صادقانه میبارید
شانه هایم سپید
کرسی را لحظه هایی بود رنگین
خوابی شیرین
خوابی سنگین
باید میرفتم وقتی کبکی ها صبح از چو بند هوو میکشیدند
من دنبال رد پایی بودم در سنگلاخ کوهها
میگشتم در لابه لای بوته ها
میپرید کبکی......
رو به سپیدی دامنه ها.
(برفی شوخی غافلگیر کننده ای بود که هنگام بردن کف برای همدیگر متن ان را روی کاغذی مینوشتند و زیر کفها قرار میدادند با این مضمون.قاصدی از ما میاید سوی شما/گر گرفتی روی او را کن سیاه/گر نه فردا شب ما مهمان شما.)