رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

کدام راه ،راه من است؟

سارا عبداللهی

دیشب وقتی باران می بارید،شیشه های پنجره اتاق کوچک من هم خیس و بارانی شده بودند...قطره های اول روی شیشه سرگردان مانده بودندو نمی دانستند به کجا بروند...قطره های بعدی به هم می رسیدند

دیشب وقتی باران می بارید،شیشه های پنجره اتاق کوچک من هم خیس و بارانی شده بودند...قطره های اول روی شیشه سرگردان مانده بودندو نمی دانستند به کجا بروند...قطره های بعدی به هم می رسیدند و با عجله به سمت پایین پنجره سر می خوردند!قطره های بعد، دیگر مسیرشان را خوب می دانستند ومستقیم از راههایی که پیش پایشان باز بود می رفتند...

ناگهان دلم گرفت،از سرگردانی بعضی از قطره ها،از پاشیده شدن بعضی از قطره های بی هدف و به هر جا...من هم مثل هوا ابری شدم وبغض کردم و بغضم ترکید وباران که سرگردان بودند وگم می شدند،نه به خاطر آن قطره ها که بی هدف پاشیده شدند...

بارانی شدم به خاطر سرگردانی و گمگشتگی زندگی قطره های ناب وجود بعضی از آدم ها که شریف آفریده شدند اما یادشان رفت که شرافت و پاکی و رشد،از صفاتی بود که به آنها امانت داده شده بود...

که خودشان ،خودشان را گم کردند و گمراه شدند...

بارانی شدم به خاطر سؤالی که ذهنم را دچار تلاطم کرده بود:به کجا می روم آخر؟

بارانی شدم و دوباره در خود کاویدم و زمزمه کردم :اللهم اغفرلی الذنوب التی...

واین بار برای همه دعا کردم ....

در باران دعا کردم.