چه ساده بوديم .......................
محمد نیکوعقیده
ومن چه دلتنگ بودم دلتنگ تمام پنجره ها دلتنگ همين لحظه ها دلتنگ همه حيتاييا دلتنگ همه سادگيها كه رفتند از كف ما چه ساده بوديم قديما دوستانم همه ساده حرفهايمان ساده ميخوردم ساده ماست
ومن چه دلتنگ بودم
دلتنگ تمام پنجره ها
دلتنگ همين لحظه ها دلتنگ همه حيتاييا
دلتنگ همه سادگيها
كه رفتند از كف ما
چه ساده بوديم قديما
دوستانم همه ساده
حرفهايمان ساده
ميخوردم ساده
ماست و نان ابزده
دلم بي اندازه ساده
دلم بيقرار
در نكته ها دقيق
در نسيم رها
گالشهايم از جنس سادگي
چه زود دست ميافتم به بلنديهاي ابادي
عشقي داشت دويدن
عشقي بود در تماشا
تماشاي منظره هاي اشنا
با كوهها داشتم رفاقت
به اسمان ارادت
به چشمه ميبردم سجود
زندگي با دل من ساده بود
مثل بازي خوشايند
فصل حوصله هاي بلند
حيف از سادگي ها
كه گم شد
در ازدحام عابران
در لبخند هاي رنگ پريده بيجان
در هياهوي شلوغ اين خيابان
چه زود خالي شد كوله ام
از سوغات ابادي ام
حيف از جنس سادگي ام
از بقچه ي صداقتم
كه هيچ نمانده
از ان همه ارادتم.............................