رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

......چشمه

محمد نیکوعقیده

سراغ دارم چشمه ای باید بروم دنبال کوزه ای چشمه ای... پای ان سپیدار بلند که میجوشد از تن زمین از دل سنگ چشمه ای خنک لابلای سبزه های گیسو بلند میان گرگم به هوای پروانه ها و باید بروم

سراغ دارم چشمه ای

باید بروم دنبال کوزه ای

چشمه ای...

پای ان سپیدار بلند

که میجوشد از تن زمین

از دل سنگ

چشمه ای خنک لابلای سبزه های گیسو بلند

میان گرگم به هوای پروانه ها

و باید بروم

پی کوزه ای همه جا

توی طاقچه های بی بی

یا توی انبار قدیمی

بشویم و پر کنم از اب

پر از طراوت

بازهم مثل قدیمها

کوزه بر دوش

روزها پر از حلاوت

بریزه بی بی تو سماور زغالی

چای خوشرنگ یک چای عالی

توی پیاله های سفالی

و زیر دالون قدیمی

رو به منظره ها

رو به بلندای درختها

پهن شده یک سفره ی صمیمی

ابگوشت بز باش بی بی

توی قابلمه ی سنگی

چند پره ریحون

سیر ترشی

کوچک سفره ای و دلخوشیهای همیشگی.... جگر گوشه.