چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروخ (1)
محمود فتوحی
انگور نه از بهر نبید است به چرخُشت (ناصر خسرو) تا چند لحظۀ دیگر همه چیز نجس میشد: دیگهای بزرگ روی آتش،آتش زیر دیگها، کندهها و آب انگور، بخار نقره ای آب انگوری که در هوای خنک آب
انگور نه از بهر نبید است به چرخُشت
(ناصر خسرو)
تا چند لحظۀ دیگر همه چیز نجس میشد: دیگهای بزرگ روی آتش،آتش زیر دیگها، کندهها و آب انگور، بخار نقره ای آب انگوری که در هوای خنک آبان پریشان میشد. حتی دور تا دور دیگدانها تا فاصلۀ دو متر. کسی نباید نزدیک شود. اما تصمیم داشتم آن صبح زود نجس شدن آب انگور را از نزدیک ببینم.
آبان موسم انگور چینی است از نیمه مهرگان «چروخ» راه میافتاد. چروخ حسین آقا در دامنۀ تپۀ کنار رودخانه بود. دو حوضچۀ سیمانی بزرگ. توی حوضچۀ بالایی انگورها را لگد میکنند و آب انگور از لای خارهای «سُو» شسته و سفید میگذرد و میریزد توی حوضچۀ پایینی. خاک رُس پاکیزه ای که از دور دستها آورده اند میریزند توی حوضچۀ آب انگور و هم میزند. لای گل رس که ته نشین شد . آب انگور را میریزند توی دیگهای بزرگ و آنقدر میجوشانند تا قهوه ای و غلیظ شود. اسمش را می گذارند «شیرۀ انگور». چروخ، مثل آسیا کار میکند. یعنی انگورهای حجی اسمعیل را که شیره کرد کارمزدش را شیره بر میدارد. بعد میشود نوبت حجی هادی و بعد نفر دیگر.
درختهای باغهای «ته رود» لباس زرد و نارنجی آبان پوشیده اند و عطر آب انگور و صدای ترد شکسته شدن دانههای انگور و صدای رودخانه. سید جلال کندۀ درشت را با چکمۀ بلندش هل میدهد زیر دیگ. آتش تندتر میشود. بادی میوزد و زلفهای نارنجی شعلهها را پریشان میکند. هرم گرمای شیرینی مرا در خود گرفته، صبح خنک آبان است.
مردها چایی سحرگاه را زدهاند و پای میشویند تا انگورهای حجی اسمعیل را لگد کنند. سید پیر شده؛ چهل مهرگان است که چراغ چروخ را روشن میکند. موهای سر و ریشش سفید و بلند، ابروها پر پشت. از ته چشمش چیزی تا ته دل آدم میدود. خیلی دعوایم میکند اما دوستش دارم. هیچوقت لبخند روی لبش جمع نمیشود. بیشتر دور دیگها می چرخد و همیشه از هرم آتش گونه هایش سرخ است. گوشۀ پیراهن سفید بلندش را میزند زیر کمربندش تا راحتتر کار کند. کنده های زیر دیگ را که جا بجا می کند، سر برمی آورد و صدایش را رها میکند بین دو کوه:
هر کس که محمدی است
آقاش علی است
بر خواجۀ کائنات بی حد صلوات
و صدای صلوات مردها تا ته تنگل میرود. زنها هم زیر لب صلوات میفرستند.
خون در رگها میدود و چند پای ترک خورده و زمخت مردانه توی حوضچه روی خوشههای تُرد و طلایی انگور می لغزد. دانهها دهان باز میکنند و جیغ خونِ دل دانه بیرون میزند. عطر آب انگور و «تریکَّستِ»[1] دانهها و آبی که توی دهن میافتد همه به آبان مربوط است. آتش تمام دیگ بزرگ را توی بغل گرفته اما هنوز بخاری از آن بلند نمیشود. صدای محندعلی رضا پیچیده توی تنگل :
اگر چه صد هزار انگور کوبی یَک بُوَد جُملَه
چو وا شد جانبِ تَوحید جان را این چنین یابی
***
محندعلی رضا همیشه با آب و تاب نقل میکند که: «چهیل سال پش از ای، خدا بیامرز حجی میلّا خدی چند تا از علمای بزورگ آمه ین به سر چروخ. مو همچی جوون جرهیِ بیُم. انگور لقی مهکیردِم. جناب میلا بنچستن د لو حوضچه و یک شیعره بخوندن و های های بگریستن. تاب نه آووردن، ورخستن پایاشر بشوشتن برفتن به مون حوضچه، و بنای انگور لقی کیردن. و واز یک شیعره دگَ یه بخوندن»[2]:
با شیرَه فشارانت اندر چَرَشِ عشقُم
پای از پی آن کوبم کانگور تو افشارُم
تو پای همی بینی و انگور نمیبینی
بستان قدحی شیره دریاب که عَصّارُم
«فرمودن کی ای شیعر از مولوی یه، و چرَش همی چَرَخی مایه. مولوی اهلی بلخی افغانیستو بیه و اونا به چرخ مه گوفتن چرش. خدا رحمت کیرده، هم یَک کَرَت که بخوندن مو شیعرا ر از بر کیردم. حالا چهیل ساله که فصل شیره به همو هنگی کی مرحوم میلا بخوندن مو هوم مخنوم».[3]
***
صدای محندعلی رضا مردها را روی انگورها میلغزاند.
ادامه دارد ..............
--------------------------
[1] . صدای ترک خوردن.
[2] چهل سال پیش ازاین مرحوم حاجی ملا با چند تا از علمای بزرگ آمدند سر چروخ، من جوانی جره بودم. انگور لگد میکردیم. ایشان نشستند لب حوضچه و یک شعری خواندند و گریه کردند. تاب نیاوردند پا شستند و رفتند توی حوضچه، انگور لگد کردند و باز این شعر را خواندند.
[3] «فرمودن که شعر از مولوی است. مولوی اهل بلخ افغانستان بوده و آنها به چرخ (چروخ) میگ فته اند «چرش» مرحوم ملا یک بار که خواندند من شعرها را از بر کردم. چهل سال است هر سال فصل شیره گیری به همان آهنگی که ایشان خواند میخوانم.