پزشک و سیل و اسب
محمود فتوحی
بالاخره موافقت کردند پزشک دیگری بفرستند به بهداری رودمهجن. حالا غروب 15 فروردین است و دکتر با ماشین بهداری و راننده مخصوص آمده و در «او حد او» مانده. از دیشب باران می آید و سیل پل
بالاخره موافقت کردند پزشک دیگری بفرستند به بهداری رودمهجن. حالا غروب 15 فروردین است و دکتر با ماشین بهداری و راننده مخصوص آمده و در «او حد او» مانده. از دیشب باران می آید و سیل پل چوبی وسط ده را برده است. مسافرانی که از شهر آمده اند هم راهی برای آمدن به «ای احد او» ندارند. اما هر جور شده باید دکتر را با احترام بیاورند تا خوشش بیاید و در ده ما بماند. اسب هوشنگ را آورده اند تا دکتر را از رودخانه رد کنند و بیاورند به «ای احد او».
محندعلی رضا که روزهای عاشورا نقش شمر را بازی میکند، و اسب سوار ماهری است سوار بر اسب است و دکتر پشت سر او محکم نشسته و دستهایش را دور کمر محندعلی حلقه کرده. محندعلی با شلاق بر زیر شکم اسب میکوبد. بالن از پشت ،اسب را هل میدهد. اما اسب تن به آب نمیدهد. کسی می گوید: خب! آقای دکتر امشب در «او حد او» بمانند و فردا که سیل کمتر شود بیایند. اما نه! بزرگان ده امشب برایش مهمانی مفصلی تدارک دیده اند. نکند به ایشان سخت بگذرد! باید طوری به او خوش بگذرد که خانواده اش را هم بیاورد و هر لحظه تصمیم برگشت به شهر نگیرد و از سختیهای ده فرار نکند.
علی پیرزال می گوید: «اسب را از بالای کمر چوبند بیاورند که آب تُنُک است». گفتند آنجا هم آب تنُک نیست و یکجا جمع شده است.
اسب دستهایش را توی آب میگذارد. رنگ دکتر پریده و اسب پا پیش میگذارد آب گل آلود خود را به سینۀ اسب میکوبد. اسب بر میگردد. عضلات جمعیت خشک و فشرده است. دوری و بالن شلاق بر گردۀ میکوبند. حالا اسب دستهایش را توی آب گذاشته و دست دست میکند، یکباره خیز ور میدارد تا وسط رودخانه. نباید بایستد. اگر بایستد آب زیر پاهایش را خالی میکند و درمی غلتاندش. سیل خود را بر گردۀ اسب می زند و دنبالۀ حیوان را توی خود می کشد. اسب حسابی کج شده. جمعیت تماشاچی روی دهانۀ آسیاب آبی هم خود را کج کرده اند. دکتر وحشت زده با تمام قدرت از محندعلی آویزان است، کیف پزشکی از دستش در میرود محندعلی آن را بین زین و زانو نگه میدارد. دکتر دارد از روی اسب سر میخورد پاهایش توی آب ....
این نظامی چاق نشسته همان آقای دکتر است که چاقیاش برای رودمهجنیها ضرب المثل بود. آن سالها توی تمام دهات آدم چاق پیدا نمی شد. همه اهل کار بودند و کوه نوردی و خرمن کشی و درو و میوه چینی. روغن نباتی نبود غذاهای کربوهیدرات دار نبود؛ نوشابۀ گازدار نبود، یارانه نبود، نفت توی سفرهها نبود، مرغ هورمونی نبود، گوشت برزیلی نبود، ماکارونی چینی نبود، پژوی فرانسوی نبود، سریال جومونگ کرهای نبود، اتول نبود، آسفالت نبود و تنبلی نبود. و شکم کسی از مفتخوری ورنمیقلمبید.
حاضران در عکس
شادروان مشرفی، پسرک پشت سرش محمد راهنما، جوان کاپشن سفیدی که چایی میخورد جعفرزاده آموزگار، عباس درخشان سرایدار درمانگاه، ایستاده واعظی آموزگار، که حالا در مشهد ند و قطع نخاع. کاپش مشکی آقای جعفری گنابادی که چندین سال رانندۀ جیپ بهداری بود؛ سه دستیار بهداری یا سپاهی بهداشت. و آقای دکتر که لباس نظام دارد و دورۀ سربازی را باید در رودمهجن بگذراند.
دکتر با دوستانش روی پلاس یا «بارجامۀ» آقای مشرفی نشستهاند. ظاهراً یکی دو استکان بیشتر ندارند و الآن نوبت آقای جعفرزاده است که چایی بخورد. یک گرامافون سفید میخواند. شاید ایرج یا آقاسی یاعباس قادری یا خوانساری یا یکی از خواننده های آن روزگار غریب.سی دی های سیاه آن روزگار (صفحۀ گرامافون) هم در دست دستیار دکتر دیده می شود. حالا پشت سر آدمها صفحه می گذارند اما آن زمان پیش روی آدمها.