رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

و "دامگاه " وگله هائی که تصویرشان هیچگاه از ذهنمان پاک نخواهد شد

محمود مدرسی

دوست عزیز "نوه حجی مراد" خیلی زود درخواست این حقیر را اجابت نموده و در "و گله هائی که مردند " تصویری زیبا از گذشته را ترسیم کردند که بدینوسیله از ایشان تشکر می کنم . واقعیت آن است

دوست عزیز "نوه حجی مراد" خیلی زود درخواست این حقیر را اجابت نموده و در "و گله هائی که مردند " تصویری زیبا از گذشته را ترسیم کردند که بدینوسیله از ایشان تشکر می کنم .

واقعیت آن است که بخشی از شکوه و بزرگی جلوه های فرهنگی ما ناشی از محدویت دید و نگاه دوران کودکی و فضای جغرافیایی بسته روستای رودمعجن است . ولی مهم آنست که تجربه های دوران کودکی زمینه ساز بروز خلاقیت ،صفا و سادگی در کسانی است که اهل دل بوده و هستند .

آنچه در حال حاضر می تواند همچنان آن تجربه ها را شکوهمند سازد پرداختن به جزئیاتی است که اکنون دیدن همه زوایای زیبای آن برای ما امکانپذیرتر است . و حالا اگر کسانی مثل دوست عزیز "زمستان " اهل قلم باشند می توانند برای دیگران به زیبائی آنها را روایت کنند و کسانی مثل من از تصویرهای که از آن زمان در ذهنشان نقش بسته است لذت ببرند .

خاطرات بسیار زیبایی از دورانی کودکی و عزیمت برای ودوشیدن گوسفندان، که صبحهای زود و در لطافت هوای بهاری سوار برالاغ و در دامان مادر مهربانم و در کنار عمه دلسوزم ،کوچه باغهای زیبا را پست سر گذاشته در حالی که آواز پرندگان ما را از "حیتا " تا "کل عندر" همراهی می کردند ، در ذهن دارم که همیشه روحم را طراوت و نشاط می بخشد.

هیچگاه مزه نان و ریحان و تره تازه همراه با ماست چکیده و پنیر محلی که در راه می خوردیم را فراموش نمی کنم . قصه هایی که "عمه حاج بی بی"در طول مسیر برایم نقل می کرد شیرین ترین و پند آموزترین داستانهائی است که خوانده و شنیده ام . بسیاری از اموخته های دینی و پندهای اخلاقی حاصل زمزمه های مهربانانه مرحوم مادرم است .

پس از این مقدمه : چند سال پیش که به رودمعجن رفته بودم، عکسائی با موبایل از دوشیدن گله در چشمه پاش گرفتم که شاید دیدن آن برای دوستان خالی از لطف نباشد . امیدوارم کسانی در عکسها مشاهده می شوند از بنده راضی باشند .

(برای مشاهده اندازه بزرگتر روی تصاویر کلیک کنید)