رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

و ان همه یادها...................

محمد نیکوعقیده

و جدا از دامن تو لیک در یاد بوی پیراهن تو و از قدرت خدایت جلوه گری ها در رخ اشنایت که بر بلندای قریه ی ما علی شق همچنان پیدا ای که از جان تو را فدایم زین سبب نامت مدام میسرایم و نو

و جدا از دامن تو

لیک در یاد

بوی پیراهن تو

و از قدرت خدایت

جلوه گری ها در رخ اشنایت

که بر بلندای قریه ی ما

علی شق همچنان پیدا

ای که از جان تو را فدایم

زین سبب نامت مدام میسرایم

و نوروز گلگل

تو ای حیدر بابایم

از من مپرس که کجایم

هنوز عاشق رفته ی لحظه هایم

اوحداوو را.....

مادر همه خاطره هایم

و هنوز در یادم با تو

از دم تینگل وحوضچه ها در رنگین ترین روزهایم

با همه همبازی هایم

بازی در سر سربند

همه شادی

همه لبخند

سر تینگل و باغهای ابشار

دست درازی

به کاله های خیار

هیجانی داشت

بسیار

بسیار.....

و نرود از یاد

وقت ظهر

با اتش و دود

چای در باغهای دشت ته رود

باز تعطیلات و موسم جلاب

ماهیگیری....

بدون تور

بدون قلاب

وان همه یادها

که مانده در یاد

همه شده یادگارام

خاطرات سرزمین مادری ام.