وقتی برای دیدار....... !
محمد نیکوعقیده
و رفاقتهایمان سال ها ماند پشت این فاصله ها و بیا وقتی بگذاریم برای یک دیدار برای یک آغوش تنگ پر از دلتنگی برای گفتن خوبی ها و بیا وقتی که من در آبادی مان
و رفاقتهایمان سال ها
ماند پشت این فاصله ها
و بیا وقتی بگذاریم
برای یک دیدار
برای یک آغوش تنگ پر از دلتنگی
برای گفتن خوبی ها
و بیا
وقتی که من در آبادی مانده باشم
بین دو طلوع
بین دو سلام
بین دو لبخند
وقتی که زندگی دمیده باشد در شیپور سادگی اش
یا که آفتاب پاشیده باشد رنگ نارنجی خویش بر سرِ خش
و مادرم آب و جارو زده باشد بر تن خواب کوچه
یا عطر نان تازه برآمده باشد از تنور همسایه
وقتی بیا
که خوانده باشد خروس همسایه
سرود صبح را سر دیوار ارادت
یا در گرگ و میش هوا
رفته باشد دهقانی به دامن صحرا
برای چیدن سهمی از کنگرها
وقتی می آیی
بیا از مسیر کوچه باغ
وقتی که باغ طراوتش را بخشیده به سنگچین ها
و بوی نم خاک رفته از دلتنگی ما بالا
و بگذار از سایه ی لطیف سپیدارها
از درب چوبی باغ ما
وقتی که زن ها مسیر گفتگو را پیموده باشند برای دوشیدن بزها
وقتی که سکوت تن تو را نوازش کند
یا که آواز چند قناری در سرشاخه ها
تو را مدهوش
یا که صدای پای رود
از پایین دست باغ آید به گوش
وقتی بیا که نسترن ها عطرشان را داده باشند به صبح
و زنبورها برای چیدن گرده
رفته باشند تا قله
و دهقان
آب را برده باشد تا سر جالیز خیار
تا پای بوته ی شوق
و اگر آمدی و من نبودم
شاید که دشت مرا خوانده باشد
و رفته باشم خشنود
تا پس آن کوه
تا دلم از دیدن منظره ها تازه شود...............