واژه نامۀ رودمهجنی (3) حرف «پ» «p»
محمود فتوحی
یادداشت سوم شامل 49 واژه از حرف «پ» است. هنوز بسیارند واژه هایی که از این حرف به ذهن من و هیچ کدام از دوستانی که همکاری می کنند نرسیده است. یاد آوری مکرر: تلفظ واژه باید همان باشد
یادداشت سوم شامل 49 واژه از حرف «پ» است. هنوز بسیارند واژه هایی که از این حرف به ذهن من و هیچ کدام از دوستانی که همکاری می کنند نرسیده است.
یاد آوری مکرر:
تلفظ واژه باید همان باشد که از مردم عادی شنیده میشود. «عردو» با ع غلیظ عربی درست است و نه ارّدو
املای فارسی واژه ها به صورتی باشد که راحتتر خوانده شود: افتوَ <— افتوه. البته ما آوانگاری لاتین میکنیم تلفظ دقیقتر ثبت می شود
در این فرهنگ، واژه های «گویشی» از زبانهای محلی می آید. ممکن است در مناطق دیگر هم کاربرد داشته باشد اما در زبان رسمی با این معنی وجود ندارد. واژه هایی که در زبان رسمی با تفاوتهای آوایی اندکی کاربرد دارند چندان مورد نظر ما نیستند؛ مثل خانه / خنه؛ پاشنه/ پیشنه؛ دل/ دیل؛ نان/ نو؛ آب/ او؛ دریچه/ دروچه؛
جمله و عبارتهای فعلی بلند ترکیبی، در واژه نامه نمیآیند. «ا ته خز»= (پایین بیا) مگر معنای کنایی داشته باشند. یعنی در معنای دیگری غیر از صورت اصلی خود به کار روند. مانند « ور سر اندُخته»: پرروو بیحیا
پال پال pā•pāl جست و جوی در خاک و خاکروبه
پتک p•tak پا پیچ، اصطلا ح اصلی آن را نمیدانم
پتو pe•tava پای تابه؛ پارچهای که چوپانان دور ساق پا میتابند برای محافظت از سرما و ضربه.
پتیخ p•tix آشفته، پریشان ، صفت مو
پجغُل pj•δol ریز و نامرغوب
پخچ paxč پخش و له خاقانی يعني فکند به پاي پيلش/ تا پخچ شود ميان ميدان.
پخی پخی p•xi•p•xi قلقلک
پر رزا pr•r•za بالغ، جوجه پرنده که پرواز کند.
پرتَو p•rtav سواد، شبح یک جسم یک فرد یا یک مکان
پرتو pr•tav پرتو، یک شمای ِ اندک
پرخو pr•xav روزنه
پرواز pr•vaz چوبی برای پوشش سقف خانه
پره põ•ra پاره، کم، اندک
پس او ps•ow پساب: آب صابون کثیف که جامه شستهاند.
پسغُلَ ps•δola جایی پرت و دور افتاده، بیغوله. پینم پسغل= پنهان و دور از دسترس
پسو p•so نمایش دادن، خودنمایی، پسو دین= نمایش دادن.
پشْ طُرّه peš•tor•ra کنگرۀ دیوار؟ ایوان
پش پشوک peš•p•šuk ؟؟؟؟؟
پش دست peš•dast پیشدست، دستیار
پش کلفچ peš•k•lafč پر حرف، وراج
پشزده peš•za•da پیشزاده. شوهر خواهر
پشو pe•šo پیشان ، پشتی
پشینگ p•šing نرمۀ آبی که هنگام ریختن به اطراف می¬پاشد.
پکی pa•ki قلاب قالیبافی
پل pal کرت. بخشی از باغ یا مزرعه که اطرافش را بلند میکنند تا آب در آن جمع شود.
پلخمو p•lx•mo فلاخن یک وسیلهی به شکل وای انگلیسی، از چوب که یک کِش یا لاستیک به انتهایش وصل است و با آن میتوان سنگ پرتاب کرد. برای زدنِ گنجشک
پلم palm پلم شدن، انباشتگی آب پشت چیزی
پلونْگ p•lung بغچه، پارچۀ بزرگی که علف یا جامه را در آن میبندند و معمولاً زنان روی سر حمل میکنند.
پنهباد p•nah•bād پناهباد. واحد پول قدیمیکه به معنی بی ارزش است.
پوال pe•vāl جایی بین دو تپه که محل اتراق گله گوسفند است. محل تجمع حیوانات، پیوال گوسفند.
پوتُک pu•tok خودنما، کسی که با لباس نو فخر بفروشد.
پوخ pux ذره های ریز جامد معلق در هوا. اغلب با «پَر» میآید: «پوخ پَر»
پوخ pux چرک کنارۀ چشم، قی چشم
پوخ pux ساقۀ گندم و جو
پوخ پوخ pux pux ذره ذره شدن،ریز ریز شدن
پوخل pu•xal پوخال. پوشال.
پوخلی pu•x•li گندمزار درو شده که گوسفند که گوسفند در آن میچرد.
پوشتی puš•ti متکا
پولنی po•lani نوعی آش که بیشتر موادش از رگۀ زردآلو و آلوچۀ خشک شده تهیه میشود و روزهای سرد زمستان در سینیهای بزرگ دسته جمعی میخورند.
پوند pund جوانه گیاه
پیْگاه pey•gāh طویله
پی باد pi bād بادگیری نیم دایره از شاخ و برگ پشت خرمن تا کاهها را باد نبرد.
پی سر گوی pi•sr•gõy پشت سر گوینده؛ کسی که پشت سر دیگران حرف میزند.
پی سریک pi•s•rik عقب عقب رفتن
پین او pin•ow پایین آب. پس آب که از مزرعه بیرون رود.
پینگال pin•gāl چنگ/ پینگال گربه
پینگلی pin•ga•li چنگالی نوعی غذا
پینمکی pi•nom•ki پنهانکی. مخفیانه
پیه pa•ya پایه، تودۀ ابر باران دار