واژه نامۀ رودمهجنی (2) حرف «الف» و «ب»
محمود فتوحی
با سپاس از همه حیتاییانی که در گردآوری واژهها کمک کردند و با شور و نشاط همراهی نمودند. یادداشت دوم (حاضر) شامل 136 واژه از دو حرف «الف» و «ب» است که به همت حیتاییان شکل گرفته است.
با سپاس از همه حیتاییانی که در گردآوری واژهها کمک کردند و با شور و نشاط همراهی نمودند. یادداشت دوم (حاضر) شامل 136 واژه از دو حرف «الف» و «ب» است که به همت حیتاییان شکل گرفته است. واژهها با دو رنگ بنفش و سبز جدا شده اند. رنگ بنفش واژههایی است که دوستان حیتایی در یادداشت اول پیشنهاد دادند. و رنگ سبز از یادداشتهای اولیه من است. باز هم اگر از حرف «ب» چیزی به خاطرتان می رسد دریغ نفرمایید.
چند نکته
تلفظ واژه باید همان باشد که از مردم عادی شنیده میشود. «عردو» با ع غلیظ عربی درست است و نه ارّدو
املای فارسی واژه ها به صورتی باشد که راحتتر خوانده شود: افتوَ <--- افتوه. البته ما آوانگاری لاتین میکنیم تلفظ دقیقتر ثبت می شود
در این فرهنگ، فقط واژه های رودمهجنی می آید. واژ هایی که در مناطق دیگر با تفاوتهای آوایی اندکی کاربرد دارند چندان مورد نظر ما نیستند؛ مثل خانه / خنه؛ پاشنه/ پیشنه؛ دل/ دیل؛ نان/ نو؛ آب/ او؛ دریچه/ دروچه؛
جمله و عبارتهای فعلی بلند ترکیبی، در واژه نامه نمیآیند. «ا ته خز» (پایین بیا)) مگر معنای کنایی داشته باشند. یعنی در معنای دیگری غیر از صورت اصلی خود به کار روند. مانند « ور سر اندُخته»: پرروو بیحیا
بدرود
أ
a
حرف اضافه، به معنی «به». «أ راه افتی» به راه افتاد.
ا بر افتی
a·ba·rof·ti
به بر افتاد. دراز کشید.
اَز سرین
as s·rin
از دست، بخاطر
ا رز
a·rez
به ریز، رسیده و آمادۀ برداشت. میوه. «اَلوچا اَرِزه»: آلوچه ها آمادۀ برداشت است.
ابول
a·bul
نگهبان باغها ، باغبان. از اسم مرحوم ابول گرفته شده است.
اجیرق
a·jirδ
اجیر، بیدار ، هوشیار
ازُختَ
a·zox·ta
تا آن زمان،تا آن موقع
انبو
an·bo
کهنه، مستعمل. « ارزو خری، انبو خری» ؟؟ ارزان بخری کهنه بخری.
او دَنَه
ov·da·na
آب باریکه ای برای ارتزاق
اهُ
oho
حروف تعجب
اهُو
a·hov
آهای( حرف ندا)
اهِ
ehe
حرف تعجب
ایقذرگَ
iδ·zr·ga
آنقدر – ایقذروک: این قدرکی
بانکَه
bān·ka
دبّه
بجَد
b·jad
به خاطر، زیرا «بجَد تو میم» : بخاطر تو میام
بختن
bex·tan
الک کردن
بد نَوس
bd·navs
بد عادت
بذینم
b·zi·nom
به ذهنم: به گمانم
بر بغَل
br·b·δal
سربالایی، سطح شیب دار
بری
bri
چیدن پشم گوسفندان. برئ: (عربی)پاک کردن. تراشیدن
بسَوییه
b·sa·vi·ya
بسایید. سائیده شده
اَ تَ فتییَ
a·taf·ti·ya
افتاده پایین(روسریت اتفتیی بالا کش روسریت افتاده پایین بکش بالا
ا پَی
a·pay
به عقب، دنبال. أپی خز : برو عقب
ا ته داش
a·ta·dāš
به سمت پایین فرو آمد. شدت گرفت. «بارو اته داش». باران شدت گرفت.
ا دَلْ کشیین
a·dal k·ši·yan
لباس نو را زود پوشیدن
ابره
ab·rah
پارچه پشمیبرای پالتو کار بافتنش را مردان انجام میدادند.
ابو لی لی
a·bu·li·li
نوعی ضربه ی به شدت دردناک که با انگشت به پیشانی زده میشود
اتشبجس
a·tš·b·jas
رعد و برق
اجّاش
aj·jāš
هرگز، ابدا، اصلا . اجاش نمیُم: اصلا نمیآیم
اجیر
a·jir
آژیر: آماده، هشیار
احترِز
aħ·t·rez
احتیاط
اخَن
a·xan
یقه
ادیال
ad·yāl
پتو
ارِب
a·reb
اُریب
ارْخلُقْ
ar·xa·loδ
کت
ارگینجی
ar·gi·nji
نوعی کدو
ارمان
ar·man
قربان. ارمانت : دمت گرم
اروک
ar·ok
لثه
از خادکو
az·xād·ko
از خود کننده. جستجو گر، فضول باشی،
از خادگر
az·xād·gar
از خودگر. جستجو گر، فضول باشی،
از دستی
az·ds·ti
عمدا
ازا
e·zā
باروت سر چوب کبریت
استغو
as·t·δo
استخوان
استکو
as·t·ko
استکان
اشتوکی
š·tow·ki
اشتابکی، شتابکی، شتابزده
اشکاف
eš·kāf
کُمُد
ال أل
al·al
رنگهای متضاد مثل سفید و سیاه
البِف
al·bef
البف دادن. محکم زدن، زدن با شدت.
الغاج
al·δāj
پود قالی که درشت است.
الغرگیری
al·δr·gi·ri
کنگرۀ لبهی بام
الغیشتک
al·δiš·tak
بشکن ردن
القاج
al·δāj
پود ضخیم فرش
القیژ
al·δij
محکم زدن، زدن با شدت.
المشنگه
a·lm·šin·ga
مغلطه
اله
a·la
به رنگ سیاه و سفید
الیز
a·liz
لگد اسب و الاغ. الیزیدن در زبان پهلوی
انج/عنج
an·j
ذره، کم، اندک، عنجگوک خیلی کم
انجیدن
an·jin·dan
پاره کردن و ریز ریز و له کردن طوری که شی ذره ذره شود.
انچو
on·čo
آنجا. آن سو
اندر
an·dar
ناتنی اندر (مادر اندر، برادر اندر، .... ) مادر ناتنی، برادر ناتنی
او ترّو
ov·tr·row
آب و شانه زدن مو .
او تررُو
ov·tr·row
ْب و جارو ، آب پاشی
او جَری
ov·ja·ri
آب جاری. آب کشیدن. آب جاری بر چیزی گرفتن.
او چر علف چر
ow·čar a·laf·čar
آب چر و علف چر. بهای چریدن گله در زمینهای دیگران
او چک
ow·čak
آب چکه. چکیدن آب از سقف به هنگام باران.
او خوری
ow·xo·ri
آبخوری. لیوان
او دَنه
ov·da·na
(آب و دانه): مقدمه چینی برای انجام کاری.
او دَنی
ov·da·ni
آب باریکه یا محل ارتزاق معنی میدهد
او رِز
ow·rez
آبریز، توالت
او سل
ow·sol
آب سیل. سیل
او قروت
ov·δ·rut
قره قروت
او گردو
ow·gr·do
آبگردان. ملاقه بزرگ. ظرفی که بیشتر در اشپز خانه کاربرد دارد.
اواش
e·vāš
یواش،آهسته، البته شاید این کلمه از جنس تفاوت اوایی باشد)
اوسو
ow.su
افسون. درمان گزیدگی حشرات با خواندن عبارات خاص.
اوگذر
ow·gzar
اوگذر: آبگذر، سنگهایی که در عرض رودخانه میگذارند برای عبور از روی آب.
اووست
a·vust
آبستن. برای حیوانات
اهُک
o·hok
حرف تعجب
اهی
a·hay
آهای( حرف ندا)
ایشتوکی
iš·tow·ki
شتابزده، عجول
آدار بِدار
ā·dār· be·dār
مواظبت، نگهبانی
آرد بریو
ār·d br·yo
آرد بریان
آی
āy
نوع، جور. «خدا صد آی مخلوق درَ»
آی
āy
واقعیت. در برابر خواب
آی آی
āy āy
جور واجور. «چو ای کُوشات آی آیه»؟ چرا کفشهایت جور واجور است؟
آیاس
āy·ās
شب صاف و تاریک
بَک
bak
بوسه از کودکان
بُنَک
bon·nak
لگد پرانی الاغ
بِ دماغ
be d·māδ
قهر
بْرّوش
br·ruš
برش. 1- برش و تکه پارچه؛ 2- بُرش و جربزه :درّکَه برّوشه ندره: برش نداره.
با نمود
bā·n·mud
خوش ظاهر، خوش جلوه
بابا کلو
bā·bā·k·lo
پدربزرگ
بادرنجُوه
bād·rn·jo·va
بادرنج، از گیاهان دارویی
بای
bāy
باخت
بای دین
bāy·da·yan
بای دادن: باختن
بتوْ
b·taw
منطقۀ آفتابگير، محل تابش نور آفتاب؛ بتاب از تابیدن
بجُی
b·joy
وجین کردن. جستجوی گردو بادام بعد از برداشت محصول.
بجقُلَ
bj·δola
تکه نانهایی که هنگام پخت توی تنور میافتد و نیمه خمیر نیمه سوخته میشوند.
بجید
b·jid
راستی،
بخت
baxt
نوعی عنکبوت باپاهای بلند که معتقدند به خانه اقبال میآورد.
بدر کند
b·dr·kand
به در کندن. جهش برای گریختن (برای چارپایان)
بدر لُقیَه
b·dr·loδ·δi·ya
بیرون زده، نمایان
بذی
b·zi
به این؛ بدین. بذی جور: به این شکل
بر بُغّی
br·boδ·δi
زدن به لپ کسی
بر تنگ
br·tang
پهلو، کنار؛ «ور بر تنگش ز» از کنارش [بدون اعتنا] رد شد.
بر جمه
br·ja·mah
بار جامه؛ شبیه خورجین که برای بار روی الاغ میگذارند.
برج
barj
نسبت به؛ در مقایسه با: «پسر د برجی دختر بهتره»
برزخ
br·zax
ناراحت. دلخور.
برک
b·rak
برینَه
b·ri·na
سوراخی در زیر تنور که از آن هوا به تنور میآید. سوراخ عموما و سوراخ تنور
بزقیچ
bz·δič
علف خوردنی شبیه تره
بزه
ba·za
بازه، کال
بتیله
ba·ti·la
پاتیل. ظرف غذای چوپانها
بغ
beδ
اندازه، مقدار
بغ
boδ
لپ،حدود لپ و گونه
بغ گروفتن
beδ g·ruf·tan
اندازۀ غذا وتوشه را تعیین کردن
بکار د کار
b·kār·d·kār
فضول محل
بگور که
b·gor·ke
برای تصدیق و خرسندی از انجام شدن کاری: «خوب شد که این کار شد».
بلزَه
bl·le·za
رام، اهلی؛
بل
ball
مانند، مثل، یار
بلزه
bl·le·za
رام و اهلی. گوسفند و گاو.
بلوسی
bl·lov·si
سیلی
بلوک
ba·luk
زگیل درشت،
بلیش
ba·liš
بالشت
بنِه
b·neh
خود را چشم زدن. مثلا یکی میگوید «مو تا حالا ب دکتُر نرفتَیَم» دیگری میگوید «بنُه مَکو. فردا رهی بیمارستان مری».
بنّک
bon·nak
جست و خیز الاغ
بنچستن
bn·čs·tan
نشستن
بندوری
bn·du·ri
کار بسته که باز نمیشود.
بنه
b·na
پستۀ کوهی وحشی.
بوچ
buč
یک لقمه نان، مقدار کمی نان. «یک بوچ نو ِ بِده»
بود
bud
تمام، کامل. «یک طاس بوده بخار». یک تاس کامل را خورد.
بوردی
bur·di
خرمن کوب قدیمی که به گاو می بستند.
بوک
buk
لُپ
بدماغ
be·d·māδ
قهر
بی نور
bey·nur
زشت، بیریخت
بیده
bey·dah
یونجه را میپیچند و برای علوفه زمستانی خشک میکنند.
بینوج
bey·nuč
گهواره