واژه نامۀ رودمهجنی (1)
محمود فتوحی
با دورد و شادباش نوروزی . امید که روزهای نوروز را به شادی و خرمی گذرانده باشید. در این یادداشت حدود 50 واژۀ رودمهجنی را با آوانگاری (فنوتیک) و معنا نوشته ام. قصد دارم در چندین یادد
با دورد و شادباش نوروزی . امید که روزهای نوروز را به شادی و خرمی گذرانده باشید.
در این یادداشت حدود 50 واژۀ رودمهجنی را با آوانگاری (فنوتیک) و معنا نوشته ام. قصد دارم در چندین یادداشت این کار را ادامه دهم و از دوستان حیتایی کمک بگیرم برای تکمیل فرهنگ گویش رودمهجنی. قبلاً دوستان حیتایی واژه هایی از گویش رودمهجنی را مینوشتند و من برای تکمیل واژه نامه از آن مطالب بهره بسیار گرفتم. تا حالا حدود 500 واژه را فهرست کرده ام. درستی معنی و تلفظ آنها نیازمند تأیید دوستان عزیز است. می دانید که گردآوری واژه هایی که در هیچ جایی نوشته نمیشوند مستلزم ساعتها وقت است. باید منتظر بمانی تا کسی واژهی ناشناخته را به کار ببرد و بلافاصله شکارش کنی و بنویسی. برای من بخت ارتباط و گفتگو با همولایتیها کم دست میدهد اما حیتا بهترین مجال برای این مقال است. باری چند تمنا از همشهریهای نازنین دارم:
1- نادرستی معنا یا تلفظ کلمات را گوشزد فرمایید.
2- اگر واژه های دیگری به ذهنتان می رسد که در این فهرست نیست برای تکمیل واژه نامه یاد آوری بفرمایید.
3- در این فرهنگ، فقط واژه های رودمهجنی می آید. واژ هایی که در مناطق دیگر با تفاوتهای آوایی اندکی کاربرد دارند چندان مورد نظر ما نیستند؛ مثل خانه / خنه؛ پاشنه/ پیشنه؛ دل/ دیل؛ نان/ نو؛ آب/ او؛ دریچه/ دروچه؛
4- به آوانگاری ها هم دقت کنید اگر خطاست اصلاح بفرمایید.
گر خطا رفتیم اصلاحش تو کن
واژۀ رودمهجنی
آوانگاری
معنی
أ
a
حرف اضافه، به معنی «به». «أ راه افتی» به راه افتاد.
ا بر افتی
a·ba·rof·ti
به بر افتاد
ا ته داش
a·ta·dāš
به سمت پایین فرو آمد. شدت گرفت. «بارو اته داش». باران شدت گرفت.
ا دَلْ کشیین
a·dal k·ši·yan
لباس نو را زود پوشیدن
ابره
ab·rah
پارچه پشمی برای پالتو کار بافتنش را مردان انجام می دادند
اتشبجس
a·tš·b·jas
رعد و برق
اجّاش
aj·jāš
هرگز، ابداً اصلاً . اجاش نمیُم
اجیر
a·jir
آماده، هشیار آژیر
ادیال
ad·yāl
پتو
ارْخلُقْ
ar·xa·loδ
کت
اروک
ar·ok
لثه
از خادکو
az·xād·ko
از خود کننده. جستجو گر، فضول باشی،
از خادگر
az·xād·gar
از خودگر. جستجو گر، فضول باشی،
از دستی
az·ds·ti
عمدا
استکو
as·t·ko
استکان
اشتوکی
š·tow·ki
اشتابکی، شتابکی، شتابزده
اشکاف
eš·kāf
کُمُد
ال أل
al·al
رنگهای متضاد مثل سفید و سیاه
البِف
al·bef
البف دادن. محکم زدن، زدن با شدت.
الغاج
al·δāj
پود قالی که درشت است.
الغرگیری
al·δr·gi·ri
کنگرۀ لبهی بام
القاج
al·δāj
پود ضخیم فرش
القیژ
al·δij
محکم زدن، زدن با شدت.
المشنگه
a·lm·šin·ga
مغلطه
اله
a·la
به رنگ سیاه و سفید
الیز
a·liz
لگد اسب و الاغ. الیزیدن در زبان پهلوی
انج/عنج
an·j
ذره، کم، اندک، عنجگوک خیلی کم
انجیدن
an·jin·dan
پاره کردن و ریز ریز و له کردن طوری که شی ذره ذره شود.
اندر
an·dar
ناتنی اندر (مادر اندر، برادر اندر، .... ) مادر ناتنی، برادر ناتنی
او خوری
ow·xo·ri
آبخوری. لیوان
او رِز
ow·rez
آبریز، توالت
او قروت
ov·δ·rut
قره قروت
ایشتوکی
iš·tow·ki
شتابزده، عجول
آرد بریو
ār·d br·yo
آرد بریان
آی
āy
واقعیت. در برابر خواب
آیاس
āy·ās
شب صاف و تاریک
باباکلو
bā·bā·k·lo
پدربزرگ
بای
bāy
باخت
بای دین
bāy·da·yan
بای دادن: باختن
بتوْ
b·taw
منطقۀ آفتابگير، محل تابش نور آفتاب؛ بتاب از تابیدن
بجُی
b·joy
وجین کردن
بجید
b·jid
راستی،
بخت
baxt
نوعی عنکبوت باپاهای بلند که معتقدند به خانه اقبال می آورد.
بدر کند
b·dr·kand
به در کندن. جهش برای گریختن (برای چارپایان)
بذی
b·zi
به این؛ بدین
بر بُقّی
br·boδ·δi
زدن به لپ کسی
بر تنگ
br·tang
پهلو، کنار؛ «ور بر تنگش ز» از کنارش [بدون اعتنا] رد شد.
بر جمه
br·ja·mah
بار جامه؛ شبیه خورجین که برای بار روی الاغ میگذارند.
برج
barj
نسبت به؛ در مقایسه با: «پسر د برجی دختر بهتره»
برزخ
br·zax
ناراحت. دلخور.
این فهرست در یادداشتهای آتی ادامه دامه دارد.