همین!
علی نجفی
آنقدر مردن این آن را شنیده ای توی این چند وقت که مرگ هم آن اُبهت و حس فاغلگیر کننده اش را از دست داده.همان اُبهت و حس غافلگیرکننده ای که یک باره می آمد وخِر یکی را می چسبید و می بر
آنقدر مردن این آن را شنیده ای توی این چند وقت که مرگ هم آن اُبهت و حس فاغلگیر کننده اش را از دست داده.همان اُبهت و حس غافلگیرکننده ای که یک باره می آمد وخِر یکی را می چسبید و می برد و مرده و زنده را میترساند و بعد میگذاشت می رفت تا وقتی دیگر و آدمی دیگر که چوب خطش پر شده بود .اما این روزها کسی از آمدنش غافلگیر نمی شود.گویا همه یک جوری منتظرش هستند.همه هم بیشتر از آنکه بترسند دلشوره دارند.ترس جایش را به دلشوره داده انگار.انتظار با خودش دلشوره می آورد و دلشوره هم بی حوصلگی و کم طاقتی.همین بی حوصلگی هم بانی میشود که دست و دل آدم به هیچ کاری نرود حتی به نوشتن مطلبی.
اینجور وقتها هیچ چیز بهتر از این نیست که چنتا عکس بگذاری.اینجوری با یک تیر دوسه تا نشان زده ای. اول اینکه عکس گذاشتن وقت زیادی از آدم نمی برد توی این دوران بی حوصلگی دوم اینکه کمی رنگ برای از یاد بردن چهره ی سیاه مرگ بدک نیست سوم اینکه در سالی که خشک سالی حسابی تسمه از گرده ی باغ و زمینها خواهد کشید عکس چندتا گل و کمی آب شاید دلخوشکنک بدی نباشد.
از همه ی اینها که بگذریم حقیقتش این است که همه ی این صغری و کبری ها را چیدم تا توجیهی دست وپا کنم برای گذاشتن همین چنتا عکس. همین!
همیشه اول بهار خوش می درخشد اما همیشه هم دولتش مستعجل است پونه!
«بزقیچ»سپیده که میزند باز میشود،تاریک که میشود بسته.اینجا گویا سپیده برای یکیشان زده برای یکیشان نه، دیگری بین زدن و نزدن سپیده مانده!.دوتا یقین دارند یکی شک!
به وجود خورشید که یقین پیدا کنی میشوی عین خود خورشید!
این هیچ تفسیری ندارد.تنها بود دلم سوخت،عکس گرفتم.همین!