رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

هر بار که میروی، رسیده ای

سارا عبداللهی

...پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی، می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته می خزید ،دشوار و کند ؛و دورها همیشه دور بود. لاک پشت تقدیرش را دوست نمی داش

...پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی، می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت.

آهسته آهسته می خزید ،دشوار و کند ؛و دورها همیشه دور بود.

لاک پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید.

پرنده ای در آسمان پر زد،سبک؛و لاک پشت رو به خدا کرد و گفت :این عدل نیست،این عدل نیست.

کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی ،من هیچ گاه نمیرسم،هیچ گاه.

و در لاک سنگی خود خزید،به نیت ناامیدی.

خدا لاک پشت را از روی زمین بلند کرد.زمین را نشانش داد.کره ای کوچک بود.

و گفت :نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد.هیچ کس نمی رسد!

چون رسیدنی در کار نیست.فقط رفتن است .حتی اگر اندکی.

و هر بار که می روی، رسیده ای.

و باور کن آنچه بر دوش توست،تنها لاکی سنگین نیست،

تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی،پاره ای از مرا.

خدا لاک پشت رابر زمین گذاشت...

دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راهها چندان دور.

لاک پشت به راه افتاد ورفت،حتی اگر اندکی؛

و پاره ای از« او» را با عشق بر دوش می کشید.