رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

هرگز

ساجده تقی زاده

باز هم در پرده ابهام زمان وامانده ام،هاله تنهایی وجودم را در بر گرفته ، در جستجوی نگاهی زندگی را باختم! کاش نگاهم نگاهت را نمی دید، چرا که همان نگاه ،هیجان روح پرخروشم را تسکین داد

باز هم در پرده ابهام زمان وامانده ام،هاله تنهایی وجودم را در بر گرفته ،

در جستجوی نگاهی زندگی را باختم! کاش نگاهم نگاهت را نمی دید،

چرا که همان نگاه ،هیجان روح پرخروشم را تسکین دادو مرا نوازش کرد.

کاش نگاهم نگاهت را نمی دید،کاش....

هنوز به یاد تو هستم ،

هنوز چون ستاره ای در شب تارم می درخشی،

هنوز نمیدانی...

هنوز نمیدانی که آن شب تار ،

چه سراسیمه و بی قراربرای دیدنت تا به کجا یک نفس دویدم،دویدم،اما هرگز نرسیدم.

هرگز...