رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

هُدهُدی به ارزش یک خودنویس

محمود فتوحی

جوانی که تی‌شرت سبز دارد سه سال بزرگتر بود اما هم‌بازی بودیم. پدرش دشتبانِ دشت ته رود بود. این پسر خدای صید سار و شانه به‌سر (هُدهُد) و بلبل بود. یک خودنویس از کیف دایی‌ام برداشته

جوانی که تی‌شرت سبز دارد سه سال بزرگتر بود اما هم‌بازی بودیم. پدرش دشتبانِ دشت ته رود بود. این پسر خدای صید سار و شانه به‌سر (هُدهُد) و بلبل بود. یک خودنویس از کیف دایی‌ام برداشته بودم جوهرش سبز بود و روی کاغذای زرد محشر می نوشت. محمد مثل خیلی از بچه های مدرسه عاشق خودنویس شده بود. گفت خودنویس رو به یک شانه‌سر می خرم. معامله کردیم. روز بعد شانه به‌سر مرد. رفتم در خانه‌شان و گفتم: شانه به‌سر مریض را به من فروخته‌ای و مرده یالله خودنویسم را پس بده. گفت: چیزی به‌ش نداده‌ای. مرده. دعوایمان شد. او از من بزرگ‌تر بود. هلم داد و افتادم. بچه‌ها نگذاشتند دعوا کنیم. مدتی قهر بودیم.

اواخر اردیبهشت 1361 بود که جنازه بیست ساله‌اش را از منطقۀ جنگی آوردند. آن روز از دبیرستان بی‌اجازه دررفتم و خودم را رساندم به مراسم تشیع جنازه.سربازها با نوای مارش عزا آرام دنبال تابوت رژه می‌رفتند. تابوتش را در پرچم سبز و سرخ پیچیده بودند. چشمهایم پر اشک بود در نگاه خیس و کدرم، هُدهُدی بالای تابوتش پرواز می کرد.