رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

نگاه.....

محمد نیکوعقیده

پشت کوههای بلند خانه ام انجا که میبافت انجا که می انداخت عمو زنجیر باف دستمالهایش را جایی که پدر هر بهار شخم در سینه ی دشت میزد هزار جوانه از پهلوی زمین میرویید اشک شوق پیدا می شدد

پشت کوههای بلند

خانه ام

انجا که میبافت

انجا که می انداخت

عمو زنجیر باف دستمالهایش را

جایی که پدر هر بهار

شخم در سینه ی دشت میزد

هزار جوانه از پهلوی زمین میرویید

اشک شوق پیدا می شددر چشم اسمان

وقتی تمام ارزوهایش خوشه می بست

مادر بزرگ شب چهاردهم .....

ماه را از کوزه ی اب

در کاسه ی سفالین میریخت

از جوی وسط باغ....

مادر طراوت را به اطاق می اورد

به دلگرمی سماور می افزود

طولی نمیکشید زندگی خوشرنگ می شد

شیرین می شد تا لبه ی داغ نعلبکی

چه شیرینیهای کوتاهی....

تنگ غروب می بست مادر بند رخت را

به درخت بادام

سر دیگرش را گره می زد به چارقد مهتاب

اندکی بعد

باد پیراهن مرا از بند رخت ربوده بود

با خود می برد مرا

زان پس همسفر باد بودم

مسافر جاده های دور

مسافر دشتهای بکر

از یاد نبرم از کجا می ایم

هرچند نام تو خشکیددر دل چشمه ها

عطش فریادی است

مانده در سالهای سینه ات

احوالت اندازه ی حیتا سوت و کور

قسم به همه پنجره ها

که بسوی تو باز می شود

دلم با تو می ماند

لیک ایمانم به تو بیش میشود

میدانم مردمانت زمان را هنوز از سایه ها می فهمند

ساعتهایشان پس و پیش نمی شود

کاهگل را خوب عمل می اورند

هنوز خاک سفید را پشت بامها میپاشند

فکری به حال نورگیر پستوها میکنند

همانها که کمرهایشان را می بستند مزرعه را با داس میچیدند

سهم باد را می دادند از پاکی خرمنها

نان را می بوسیدند

پینه بر دست و پیشانی شان بود

از طاعت و عبادت

مردمانی که فقه را خوب می فهمند

دعای باران را از حفظ می خوانند

باشند همواره سلامت.