رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

نوروز گلگل ای اشنای اهل محل.......

محمد نیکوعقیده

کوه نوروز گلگل یادگار نوروز باستانی ابادی من کمتر کسی پیدا میشود که قدم در بلندایش نکذاشته باشد و از انجا لذت تماشای منظره ها را نچشیده باشد نوروز گلگل روزگاری مخصوصا در ایام نوروز

کوه نوروز گلگل یادگار نوروز باستانی ابادی من کمتر کسی پیدا میشود که قدم در بلندایش نکذاشته باشد و از انجا لذت تماشای منظره ها را نچشیده باشد نوروز گلگل روزگاری مخصوصا در ایام نوروز نزد مسافرانش جایگاهی خاص داشت جایگاه بازیهای محلی و در دامنه اش بادگاه معروفی که محل بستن تاب از درختان تنومند توت بود لیکن امروز از ان همه افتخاراتش هیچ نمانده و کمتر کسی امروزه سراغش را میگیرد و یا به او سر میزند.

نوروز گلگل

ای تو هنوز مجلل

تو چشم در چشم ابادی

از گذر لحظه ها تو اگاهی

تنها نشسته ای رو به پنجره ها

زیر پایت قیامت منظره ها

پشت به پشت تو چشمه ی لالا

علی شق هوادار تو از بالا

نزد پل مقامت هنوز مانده والا

یاد باد نوروز در کوی تو غوغا

ان روزها فصل رونق تو بود

اکنون رفت ان رونق چه زود

ای تن تو زخمی سرسره هایم

بر تمام پیکرت مانده رد پایم

هنوز مثل قدیما میزنی صدایم

خواهی که بازم سوی تو ایم

من به تو ارادتی دیرینه دارم

از زره زره ی خاکت

خاطری در سینه دارم

با توست

که بهانه ای برای سرودن دارم

هر لحظه امید با تو بودن دارم

رازیست در دل من

با توست که امید لب گشودن دارم.................