رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

نجواهای بهاری

سارا عبداللهی

هوای خونه گیج عطر بهاره ,گیج بوی گل و ریحان و یاس و اقاقی ,گیج عطر شکوفه های نورس و سبزه های نورسته .میشه صدای قدم های بهار را شنید,میشه اومدنش رو حس کرد ,میشه دل به دل نسیم داد و

هوای خونه گیج عطر بهاره ,گیج بوی گل و ریحان و یاس و اقاقی ,گیج عطر شکوفه های نورس و سبزه های نورسته .میشه صدای قدم های بهار را شنید,میشه اومدنش رو حس کرد ,میشه دل به دل نسیم داد و باهاش چرخید و شاعرانگی کرد,میشه حافظ شد و همنوای حضرتش زمزمه کرد:

زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی ازین باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

میشه مولانا شد و به خلق خدا توصیه کرد که آی مردم, تن مپوشانید از باد بهار.میشه سعدی شد ,نظامی شد,...میشه خیلی چیزا شد,اما میون این همه اگر خواستی خودت باشی و از قول خودت با لسان و حال خودت حافظ و سعدی و مولانا بخونی اونوقت یک شرط کوچولو داره که باید خودت رو بشناسی و قدر وقتت رو بدونی ,بدونی کی هستی و چی هستی و چرا هستی ,و منظور از بودنت چیه ,میخوای چکار کنی ,کجا بری.اونوقت با خودت فکر میکنی ای داد بیداد ,کی سال اومد و کی به انتها رسید,چه زود,چه تند و سریع,نفهمیدم,اصلا انگار همین دیروز بود که عید سال نود را سر سفره نشسته بودیم,انگار همین چند روز ,چند ساعت و چند لحظه قبل بود که واسه اومدن سال نو چشم بسته بودیم و دعای تحویل سال می خوندیم وکلی چیز به زبان خواهش و تقاضا از خدا می خواستیم,چی شد ,اینقده زود این سال سر اومد که هیچی ازش نفهمیدم ,نمی دونم من کند می رفتم یا سال خیلی تند می رفت.نمی دونم اما از هروله و تکاپوی مردم ,از آمدن و رفتن شون ,از تمیز کردنا,دویدنا,خریدنا,از خیلی چیزا ,جدای از باد و بوی هوا میفهمم که ای وای امسال هم گذشت و نفهمیدم.این 365روز هم ضمیمه شد به عدد روزهای همه سالهایی که رفت و نفهمیدم.فکر میکنی سال بعدی ,سالی که داره میاد میتونی بفهمی,میتونی روزهاش,ساعتهاش و ثانیه هاشو حس کنی.خدا کنه بتونی.میدونی حساب شمردن عمر به ساله ,مثلا میگن طرف سی سالشه .همه رو به سال حساب میکنن,فقط وقت مردن و دقیقه های احتضاره که دیگه حسابش به سال نیست ,به ماه و هفته و روز هم نیست ,میگن ثانیه های آخری,لحظه های پایانی .انگار اون ته که می رسی تازه می فهمی به جای سر کشیدن و سال ها رو شمردن باید ثانیه ها ,دقیقه ها رو می شمردی . انگاراز درون مثل مردابی بودی که به رغم این همه حرکت ,ساکن بوده.

چه خوبه که جریان زندگی رو حس کنیم .لحظه لحظه زندگی رو به چشم یک فرصت ویک هدیه ببینیم و همسو با تمام تلاشها و تکاپوها به استقبال سال جدید بریم و بدونیم یک سال کلی وقته ,یه عالمه فرصته واسه رفتن و شدن .واسه اینکه قدر خودت رو بدونی.