میسواک
محمود فتوحی
میسواک عباس یاقوب، فراش مدرسۀ بالای رودمعجن، آفتابۀ مسی سرخی را آورد و گذاشت کنار آقای مْدْیر. آقای مْدْیر، لباس نظامی قشنگی داشت. هیچکی با چنین لباس تمیز و برقی برقی تا حالا به ده
میسواک
عباس یاقوب، فراش مدرسۀ بالای رودمعجن، آفتابۀ مسی سرخی را آورد و گذاشت کنار آقای مْدْیر. آقای مْدْیر، لباس نظامی قشنگی داشت. هیچکی با چنین لباس تمیز و برقی برقی تا حالا به ده نیامده بود. لباس رئیس پاسگاه ژاندارمری نه برق میزد و نه این قدر صاف بود. تازه این همه دکمۀ طلایی و کمربند و حمایل و مدال نداشت. کلاه آقای مْدْیر عین کلاه شاهنشاه آریامهر بود. خیلی با رئیس پاسگاه فرق داشت. روی لباس رئیس پاسگاه همیشه لکه های عرق خشک شده بود مثل نقشۀ جغرافی روی دیوار کلاس پنجم که نم زده بود و روی دریای خزرش یک ابر قهوه ای بود.
ما بچه ها را در سرازیری تپه پشت مدرسه نشاندند مرتب توی صف. ما کلاس اولی ها جلوی همه بودیم. خوب میتوانستم از نزدیک همه چیز را ببینم.
آقای مْدْیر، یک پاکت مقوایی از کیفش در آورد و از توی آن چیزی در آورد مثل یک قلم، آبی رنگ بود و سرش مثل فرچۀ واکس «رمضو لی لی» بود که باهاش کفشها را برق میانداخت. اما فرچۀ آقایْ مْدْیر خیلی ریز بود و موهاش نازک و سفید بود.
آقای مْدْیر گفت: «بچه ها! به این میگن «مسواک» . باهاش دندون ها رو میشورن. دندونهای سیاه شما رو کرم خورده. چون دندوناتونو نشستین و خوابیدین».
توی ذهن بچه ها این سؤالها مور مور می کرد: « دندو کی خیله مَحْکَمَه! دندور خا کوخ نمْتنه باخرَه!؟ چین آی کوخه یه!؟»[1] آقای مْدْیر گفت میخواهیم مسواک زدن را یاد بگیریم. باید روزی سه بار مسواک بزنید بعد از صبحونه، بعد از ناهار و قبل از خواب.
باز دوباره از توی همان پاکت مقوایی یک لولۀ سفید درآورد که یک سرش پخچ بود و یک سرش پیچ پیچی. گفت «این خمیر دندونه! درش رو باز می کنین اینجوری»؛ بعد پیچ را چرخاند تا باز شد. لوله را فشار داد. ماست خیکی سفیدی از سر تنگ لوله آمد بیرون به اندازۀ «کوخ پیله»[2] و گذاشتش روی موهای سفید فرچه.
-: «حالا یه کم آب توی دهنتون قرقره کنین».
صدای معلم خیلی قشنگ بود، شهری میشکست، مثل صدای رادیویی که بابام تازه خریده بود و فقط شبها میخواند: «اینجا تهران است، صدای ملی ایران». ساعت ۹ شب هم از رادیو دهلی ترانه های درخواستی با صدای آقاسی و سوسن و … را گوش میدادیم «سر پل دزفول یار یار منه».
آقای مْدْیر نشست و به فراش گفت: «عباس! آب بریز». آفتابۀ مسی عین آفتابۀ «مستراب حولی باباکلو»[3] بود. عباس آب ریخت و آقا مشت آب را برد توی دهنش؛ سرش را گرفت بالا و قل قل کرد و ریخت روی زمین. بعد فرچه را با همون خمیری که عین «کوخ پیله» بود برد توی دهنش و شروع کرد جلو و عقب بردن. همۀ بچهها را خنده گرفت. آقای مْدْیر همچنان که فرچه را توی دهنش عقب و جلو میکرد چشم غره رفت. همه از ترس میخ شدند.
حالا آقای مْدْیر بلند شده بود و ایستاده فرچه میزد. از کنار لبش کف میزد بیرون. مزۀ صابون حمام توی دهن همه بچه ها افتاده بود. وقتی مادرا می بردندمان حمام، با لیف پشمی زمخت و چغَل محکم میکشیدند توی صورت و دور لب و لوچۀ مان ، کف گس و لزج میرفت توی دهنمان. سوزآور بود و چشم را میسوخت. میگفتند صابون نشادُر دارد. اسم نشادر را که میشنیدم به یاد «قُشادِ خر»[4] میافتادم.
آقای مْدْیر ایستاده بود و همان طور که فرچه را توی دهنش پس و پیش میکرد صورتش را به سمت بچه ها میچرخاند و حرکات بالا و پایین و چرخاندن فرچه توی دهن را به بچه ها نشان می داد. عباس یاقوب با صورت به هم کشیده و دهن باز، کله اش را هماهنگ با آقای مْدْیر تکان میداد. توی دهن نیمه بازش فقط یک نصفه دندان نیشش باقی مانده بود. بچه ها می گفتند «پس همَهی دندوناشر کوخ بخورده!» [5]
آقای مْدْیر فرچه را در آورد و با دهن پر کف، توضیح داد که باید جوری بکشید که غذاها و چیزهایی که لای دندانها رفته بیاید بیرون. با دهن کفی که حرف می زد خلقم تنگ شد و نفسم گرفت.
عباس آب میریخت و آقای مْدْیر دهانش را میشست و تند تند کفها را تف می کرد. طناب نارنجی قشنگی که در سه رج بافته شده بود – و دژبانهای ارتش دارند- از روی دوش به زیر بغلش آویزان بود و هی میافتاد روی دستش و باز آقای مْدْیر جمعش میکرد که خیس نشود. چقدر من آن طناب نارنجی را میخواستم: «کاشکِم اُ طناب از مو مِه بو، زنگولهی برۀ کموریم ر از گردنش دلینگو مه کیردم[6]».
آقای مْدْیر یکی از بچههای کلاس پنج را آورد جلو صف و یک فرچۀ دیگر از توی یک پاکت مقوایی در آورد و گفت :«حالا تو مسواک بزن. عین من که زدم». پسر هم میترسید هم خجالت میکشید. اول تن نمیداد. آقای مْدْیر تشری زد. عباس آب ریخت و پسر با دستهای ناشسته مشتش را پر آب کرد و هورت کشید. بعد فرچه را با ناخوشایندی کرد توی دهنش. چندشش شد. آورد بیرون. آقای مدیر تشر زد که : «دقت کن! الاغ! خوب بکن توی دهنِت» پسر دستپاچه شد فرچه را فرو برد تا خورد به کرکنوکش. یک مرتبه عق زد و بالا آورد. بچه ها خندیدند. آقای مْدْیر دعوا کرد: «خفه! کُرّه الاغا! خنده داره؟!». و بعد چند دست با ترکۀ آلبالو تنبیه شدند.
***
ظهر سر سفره برای بابا کلو داستان میسواک را گفتم و گفتم: « نزدیک بو بْچَهی سد جلال خفه روَه! مَهیَن بری همهی بچا از شهر میسواک بیارَن خدی خمیر!» [7].
بی بی با تعجب پرسید: «خمیر بری چیشِه؟!»[8]
بابا کلو جواب داد: «خمیر دندو. بری دندونار بُشُ یَن.» [9]
بی بی: « چین آیِ خدی خمیر مْشُ یَن؟»[10]
باباکلو: «خمیر آردی گندوم نِه یه زن! میثلی صعبو کف منه.» [11]
بی بی : «هه! چین آی دیلشه ور مدره صعبو د دهناشه کْنَنْ؟ وع وع! ور تخته فْتَه.» [12]
بابا کلو: «کفاش خاشمزَه یَه. شوشتن دندو کار خوبِ یَه، امبا پیغومبر خدی سیخای درختی اراک خلال مِکیردن. پورهی نمکِم مزمزه مِکیردن. خلال خیله ثوابش بشتر ازی میسواکای نفتی و خمیرای راغنی یه».[13]
باباکلو بعد از غذا معمولاً سیخ کبریتی یا سیخ نازک هیزمی یا خاری از سُوْهای روی دیوار می کند و تراشههای غذا را از لای دندانهایش بیرون میکشید و غورت میداد. پوخهی نمک میریخت کف دستش و میبرد توی دهنش. با انگشتی که شاید چند دقیقه قبل توی دماغش بوده، نمک را به همۀ دندانها میمالید. آب دهنش که جمع میشد قورت میداد و دعای سفره را میخواند : «الحمد لله ربّ العالمین هنیئاً للآکلین و برکةً للباذلین صِحَّةً لِلجالِسین ؛وَ شَفاءً لِمَرضَی اَلمُومِنینَ وَاَلمومِنات. الحمد لله الّذی یُطعِمُ و لا یُطْعَم و یَرزُقُ و لایُرْزَق، زادَ الله النّعم، دَفْعَ الله النّقَم، بِحَقّ سیّد العرب و العجم».
[1] . دندون که خیلی محکمه! کرم نمی تونه دندون رو بخوره!چی جور کرم یه؟
[2] . کرم پیله/ کرم ابریشم
[3] . توالت منزل بابا بزرگ
[4] . پهن الاغ
[5] . همۀ دندوناش رو کرم خورده.
[6] . کاش اون طناب از من می بود و زنگوله رو از گردن برۀ دو سالهم آویزون می کردم.
[7] . نزدیک بود پسر سید جلال خفه بشه. می خواهند برای همه بچه ها از شهر مسواک بیارند با خمیر دندون.
[8] . خمیر برای چی؟
[9] . برای این که دندونا را بشویند
[10] . دندون رو چه جوری با خمیر می شویند؟
[11] . خمیر آرد گندم نیس. مثل صابون کف می کنه
[12] . چی جوری دلشون ور می داره صابون توی دهنشون کنن؟ اه اه! مرده شورشو ببرن.
[13] . کف هاش خوش مزه اس. شستن دندون ثواب داره. اما پیغمبر با سیخ درخت «اراک» خلال می کردند. یک کم نمک مزمزه می کردند. ثواب خلال بیشتر از این مسواکهای پلاستیکی و روغنی یه. (اراک درختی است در عربستان که شاخه هایش ریش ریش می شود و از قدیم به جای مسواک استفاده می کرده اند.)
-------
سپاس از زمستان و قلمش که شوق نوشتن خاطرات کودکی را در من بر انگیخت.