مچیت(2)
علی نجفی
احمد میخواند.تند و مسلط و زیاد.احمد همیشه زیاد میخواند.از حد مجاز که بیشتر میخواند همه واکنش نشان میدهند.هر کسی به نحوی.حجی محندحسن همونجور که سرش روی قرآن است از بالای عینک دم به
احمد میخواند.تند و مسلط و زیاد.احمد همیشه زیاد میخواند.از حد مجاز که بیشتر میخواند همه واکنش نشان میدهند.هر کسی به نحوی.حجی محندحسن همونجور که سرش روی قرآن است از بالای عینک دم به دم نگاهی به احمد می اندازد،حجی صادقی که پشت رحل چهار زانو زده پای راستش را میکشد بیرون و نمیه دراز میکند و آرنج دست را روی زانوی پا ی راست میگذارد،حجی گاه گاه دستی به محاسنش میکشد و زیر لب ذکری میگوید،حجی سِد مهدی عینکش را زده و کاملا حواسش به قرآن است هرچند گاهی سرش را بر میدارد و با آن اخم سنگین همیشگیَش نگاهی به حجی و بعد به احمد می اندازد انگار با نگاهش دارد از حجی میپرسد که:
-چو حج آقا چیزه ورنِمگِن؟
،هر نیم صفحه ای که احمد میخواند صفار قرآن را یواشکی ورق میزند تا ببیند چقدر دیگر از جزء مانده است ودوباره برمیگردد به سرخط.علی و دوری آن پایین مسجد ،پشت به بخاری به ستون تکیه داده اند،علی همانجور که سرش را به ستون تکیه داده دستش را روی پیشانی گذاشته و کلاه لبه برگردان شکلاتی رنگش را بالا داده و گاه وبیگاه فقط یک«لا الله الا الله» میگوید،«دوری» با هیزمهای داخل بخاری ور میرود وگهگاه با «انبور» کنده های داخل بخاری را جابه جا میکند تا بهتر آتش بگیرند،امیری کنار سماور نشسته و استکانهای چایی خالی شده را که جمع کرده ،توی یک تاس حلیم بزرگ آب داغ یک دور میدهد ودوباره چای داخلشان میریزد همین یک دور دادن توی آب داغِ داخل تاس میشود شستن استکانها!!!. بابا کلو هنوز نیامده،امشب حسابی دیر کرده است.احمد همچنان میخواند و خیال «صدق الله» گفتن ندارد.در همین حین در مسجد باز میشود و «باباکلو» با قرآن زیر بغل وارد میشود.به محض باز کردن در سوز سردی به همراه «پوخَ»میریزد داخل مسجد.زمستان نفسهای آخرش را میزند اما هنوز هوا حسابی سرد است جوریکه صبحها آب داخل لوله ها یخ میزند.باباکلو آهسته سلامی میکند.یکی دونفر آهسته جواب میدهند.حجی «علیکم السلامش»را بلند میگوید.بابا کلو می آید ومینشیند پهلوی حجی محندعلی.احمد همچنان به شدت مشغول خواندن است.حجی محندعلی آهسته میپرسد:
-دِر اَمَیِن حج آقا؟{1}
باباکلو همچنان که قرآن را از«پُشَش»بیرون می آورد رو به حجی محندعلی میگوید:
-خدایا بگورییُم مو،از بس نوگبتی بارُم .هی وای وای هی{2}
.هی وای وای هی را آهسته و زیر لب میگوید.مشخص است که بابا کلو امشب اصلا حوصله ندارد.قیافه اش خسته است.یک چیزی باز رفته روی اعصابش.حجی محندعلی لبخند کوتاهی میزند و میگوید:
-چو حج آقا؟مگر چیگر رُفتَ واز؟{3}
بابا کلو عینک را روی چشم میگذارد.ابرو ها را بالا می اندازد.قرآن را باز میکند و میگوید:
-خط دکُجِیَ؟{4}
اینجور وقتها خیلی حوصله توضیح دادن ندارد.حجی محندعلی میگوید:
-سوره ی بقره ایه ی دویست و پینجا و شیش
قرآن را باز میکند و در همان حال میگوید:
-حرمرگ بکوشُم تا بدنیا اَمَ{5}
حجی محندعلی با تعجب می پرسد:
-کی حج آقا؟کی بدنیا آمَ؟
بابا کلو سرش را از روی قرآن بلند میکند ومیگوید:
-بزغله ی حَرومرگ
وهمینجور که دنبال خط میگردد اضافه میکند که:
-برفتُم اَذوقه بری گوسبندا برِزُم دییُم بوز زُر منَ و مَیَه بِزَیَه امبا نمتنه.کله ی بزغله ی حرومرگی بچرخییَ بو و بدنیا نِمِمَ.{6}
دو سه صفحه ورق میزند و چشمهایش را ریز میکند تا خط را پیدا کند وادامه میدهد:
-بوز و بزغله میستَن بمیرن{7}
وخط را پیدا میکند و حواسش را میدهد به قرآن.حجی محندعلی میپرسد:
-سلَمت بزَییش؟{8}
باباکلو همانجور که دستی به ریشش میکشد و با احمد آهسته همراهی میکند میگوید:
-ب صد من ننگیَت و شُوبَزی{9}
حجی محندعلی حواسش را میدهد به قرآن و در انتظار میماند تا احمد صدق الله را بگوید.
زنها مثل همیشه پشت پرده مشغول دنیای خودشانند.گویا آنجا اصلا داستان دیگری برقرار است.حجی محندحسن گاهی توپ وتشری میزند و آنها را به سکوت دعوت میکند ولی کو گوش شنوا.دو دقیقه ساکتند و باز روز از نو روزی از نو.پچ پچها شروع میشود.«زن عمو رجب» دارد برای یکی از زنها نماز امشب را توضیح میدهد:
-زن عمو جان ایمشو دو رکعُت نماز واریدَ.د هر رکعت یَک حمد و 12 ت عمَ مخَنی{10}
یکی دیگر از زنها همانجور آهسته میگوید:
-وووووو 12تِ عمَ؟.ایجوری خا از بس بیید سرپا بِستی د دیغ و جگر پور باد مری.موخا زن عمو هم نمازای واجیبمر ب زُر و تُل مخَنُم{11}
یک پچ پچ دیگر زنانه میگوید:
-خدایا دگورت کنم.خاب عنه ازِت چیزه کم مره دو رکعت نماز دگه هم بخَنی.تون تون بخو تا زود تموم روَ.{12 }
در همین هیر وبیر نمیدانم کدام زن شیر پاک خورده ای هوس کرده چیزی به«مار خدیجه» بگوید که ناگهان صدای مار خدیجه وسط قرآن خواندن احمد توی مسجد میپیچد:
-چیشه؟ مو حلیم نِمرَ،کُ بلنتَر ورگو.جیغ کُ.مو پاک کرُم نمشنوم{13}
گوشهای مار خدیجه سنگین است و اصولا موقع صحبت کردن با او باید داد زد.خود مار خدیجه هم هروقت میخواهد چیزی را خوب بفهمد روسریش را با انگشت میزند کنار و گوشش را به طرفت میگیرد و میگوید:
-جیغ کویه.مو کرُّم{14}
همه ی مسجد ساکت میشوند و میخواهند بفهمند پشت پرده چه خبر است.حتی احمد هم دارد آهسته تر از حد معمول میخواند.اوضاع ناجور شده. از طرفی مار خدیجه گیر داده تا بفهمد زن به او چه گفته و از طرفی نمیشود چیزی گفت در این سکوت.«حجی خدیجه» سریع وارد کار زار میشود و میگوید:
-هِچه ننه هچه.بشَ بعدا خدتِ ورمگُم{15}
صدای مار خدیجه می آید که میگوید:
-هَنَنه لا اله الاالله
قطعا در هنگام گفتن این جمله ابروهایش را بالا انداخته و دستش را گذاشته روی پای دراز شده اش کنار قرآن و سرش را برگردانده روی قرآن بزرگ کاهی رنگ خط درشت چاپ بمبی اش........................................................................................................
1-دیر آمدید حاج اقا؟
2-(این تیکه ترجمه نمیشود!!!)از بس نکبت بارم من
3-چرا حاج آقا؟مگه چیکار شده باز؟
4-خط کجاست؟
5-حرام مرگ!!!منوکشت تا بدنیا آمد
6-رفتم برای گوسفندا اذوقه بریزم دیدم بز زور میزنه و میخاد بزایه!! اما نمیتونه.کله ی بزغاله چرخیده بود و به دنیا نمی اومد
7-بز و بزغاله میخاستن بمیرن
8-سلامت زاییدش؟
9-با هزار جور دنگ وفنگ(شاید بشود اینا را اینجور ترجمه کرد.کلمه ی شوبزی شاید از خیمه شب بازی گرفته شده و اکثرا دردسر و زحمت و دنگ و فنگ معنی میدهد)
10-زن عمو جان امشب دو رکعت نماز وارده.توی هر رکعت یک حمد و12 تا عم(عم یتسالون)باید بخونی
11-وووو 12 تا عمَ؟اینجوی که از بس سرپا باید واییستی دق میکنی و جگرت باد میکنه.من که همون نمازای واجبم رو به زور میخونم
12-خاک تو گورت کنن!!خوب چیزی ازت کمه میشه دو رکعت نماز دیگه هم بخونی؟تو تند تند بخون تا زود تموم شه
13-چی؟من حالیم نمیشه.بلندتر بگو.جیغ کن.من پاک کرم
14-جیغ کن.من کرم
15-هیچی مادر.بعد بهتون میگم