موسیقی حیات در دامن دشت........
محمد نیکوعقیده
صبح خروسخوان و سحر خیزی من پیدا چه زود رفت خواب من به یغما که بروم در پی شیرین خاطره ها از فراز کوه از سر سنگها وسلام میدهم به نشاط شادمانه ی صبح به عبور ساده ی زندگی ازپشت بامهای
صبح خروسخوان و سحر خیزی من پیدا
چه زود رفت خواب من به یغما
که بروم در پی شیرین خاطره ها
از فراز کوه از سر سنگها
وسلام میدهم
به نشاط شادمانه ی صبح
به عبور ساده ی زندگی
ازپشت بامهای کاهگلی
و میگذارم در کوله ام
بساط چای و سفره ی نان
میزنم به کوه
میزنم به دشت
روز در پیش و من در پی
و اسمان میگذارد در کوله ام
یواشکی ارامش
و سحر خیزی بلبلی در دور دست
که میسراید
طلوع را در ترانه ی صبح
صحرا پر از گل پر از راز
لبریز از عطر بوته های احساس
بوی اشنای خاک
موسیقی موزون حیات
در دامن دشت
و ارامش گوسفندها
در چرای دم ظهر
وحضور من بر بلندای سنگ پیدا
میزنم نی در سکوت صحرا
سر میدهم
اواز هی هی در سینه ی کوه
در سایه روشن ابرها
و ظهر هنگام سجده میبرم
به پاکی چشمه در لب رود
و سلام میدهم چه خالصانه
به همت مرد دروگر
در سایه ی صادق درخت بید
میافروزم اتش
میگذارم چای با کتری سیاه
همه جا پیچیده بوی گل عطر گیاه
گسترده ام سفره ام بر لب اب
فتیر وسبزی و ماست
عجب ضیافتی در سر رود پیداست
دهقان همه در سایه ی خواب
در دلشان بزم شادی بر پاست
خالی شده خلوتم از هیاهو
وقتی که مینشیند لحظه ها
به دلم مو به مو ..............