رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

معرفی کتاب4

حسین مرادی (نوه حجی مراد)

با سلام نمی دونم با این قبیل کتابها حال میکنید یا نه اما امروز می خوام شما رو با یک کتاب متفاوت ،جالب و جذاب آشنا کنم که امیدوارم مورد پسند افتد و اما بعد نام کتاب : دختر کفش طلا (

با سلام

نمی دونم با این قبیل کتابها حال میکنید یا نه اما امروز می خوام شما رو با یک کتاب متفاوت ،جالب و جذاب آشنا کنم که امیدوارم مورد پسند افتد و اما بعد

نام کتاب : دختر کفش طلا ( افسانه های خراسان ) تربت حیدریه

مولف:حمید رضا خزاعی

ناشر: انتشارات ماه جان-مشهد

این کتاب از سری کتابهای افسانه های خراسان می باشد که به شرح انواع افسانه های محلی استان می پردازد نویسنده کتاب در حین بیان داستان مورد نظر سعی کرده است تا لحجه و گویش شهر مورد نظر رابه صورت نوشتاری به مخاطب معرفی کند و برای تفهیم بیشتر در پایان هر داستان لغت نامه ای از گویش محلی به چاپ رسیده است. حال برای آشنایی بیشتر شما با این کتاب زیبا به بیان یکی از داستانهای زیبای آن می پردازم.

سه پسر پادشاه

باری بود مختاری بود،جل و جلا غیر از خدا هیچ کس نبود. پادشاهی بود که سه تا پسر داشت. دو تا کور کور ، یکی اصلا چشم نداشت.یک روز ای سه تا برادر حرکت کردند که بروند شکار. رفتند به سر طویله و سه تا اسب گرفتند. دو تا چلوق cologe یکی پا نداشت. اون دوتایی که کور کور بودند اسبهای چلوق را سوار شدند . و اوکه ی ukay که چشم نداشت سوار اسب بی پا شد. آمدند تا رسیدند به سه تا شکار. دو تا مرده ی مرده، یکی جون نداشت.شکارها را برداشتند آمدند تا رسیدند به سه تا خانه . دو تا خرابه ی خرابه ، یکی سقف نداشت. رفتند به همو خانه ای که سقف نداشت ، توی خانه سه تا دیگ بود . دو تا شکسته ی شکسته ، یکی ته نداشت.گوشتها را ریختند به میان دیگی که ته نداشت. استخانها سوخت اما گوشت خبر نداشت. از جایی که نمک نیاورده بودند ، گوشتها شور شد. گوشتها را که خوردند،سه تا برادر تشنه شدند رفتند به دنبال آب . رسیدند به سه تا چشمه دوتا خشک خشک ، یکی نم نداشت . پوزشان puze^san را گذاشتند به میان همان چشمه ای که نم نداشت و ور نداشتند. خدانگهدار