رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

معراج مهربانی.......

محمد نیکوعقیده

مسیری به معراج میرفت از پیچ و خم جاده های دور لحظه هایی به رنگ تمنا گردنه هایی پایین و بالا قریه در دور دست بود پنهان و پیدا انگار کسی به امدنم مومن بود هاشور خورده بود حیاط با اب

مسیری به معراج میرفت

از پیچ و خم جاده های دور

لحظه هایی به رنگ تمنا

گردنه هایی پایین و بالا

قریه در دور دست بود پنهان و پیدا

انگار کسی به امدنم مومن بود

هاشور خورده بود حیاط با اب و جارو

طعم نم دار خاک چیزی برای گفتن داشت

تازگی می پلکید در حاشه ی درخت

صبح تلاوت میشد به سرشاری یک سلام

هنوز زنبورها کامشان شیرین بود از فتح تاک

حجم خیس پله های طراوت را بالا میرفتم

وقتی درخت توت مانوس بود به هم اوازی گنجشکها

مادر گوشه ایوان....

افتاب را مهمان کرده بود...

به فنجانی چای

به زیر اندازی گلدار

و قران قدیمی قرائت میشد در سوره یاسین

پیچ رادیو باز بود

زندگی تعریف میشد تمجید میشد

وقتی من گم شده بودم...

در ضمختی دستهای مادر

در معراج مهربانی.