رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

مصاحبه با جناب آقای ... رودمعجنی (1)

گروه شاخص

طرحش خیلی وقت بود که توی سرمان بود.یعنی درست روز بعد از اینکه مصاحبه اول منتشر شد ، اولین چیزی که بعد از ذوق کردن به ذهنمان رسید این بود که نفر بعد چه کسی باشد؟ واز حسن تصادف روزگا

طرحش خیلی وقت بود که توی سرمان بود.یعنی درست روز بعد از اینکه مصاحبه اول منتشر شد ، اولین چیزی که بعد از ذوق کردن به ذهنمان رسید این بود که نفر بعد چه کسی باشد؟ واز حسن تصادف روزگار بود شاید که درست مقارن همان ایام به صورت خیلی اتفاقی باب آشنایی با ایشان باز شده بود و چه کسی از ایشان بهتر بود برای گفتگو کردن.

طبق روال همه ی کارهایی که در ایران انجام میشود و از تصمیم تا اجرا و افتتاح گاهی عمر دوسه تا حضرت نوح هم کفاف نمیدهد،از تصمیم تا اجرای ما هم کمی طولانی شد البته نه به قدر عمر یک حضرت نوح . بعد از کلی امروز و فردا کردن و از زیر کار در رفتن و در مقابل خواب ناز و تختخواب و باد کولر به زانو در آمدن و به خود وعده دادن که «بشه ایمرو یَک چورت زنم فردا حتمنی ب جان خادم زنگ مزنُم و قرار مگذرُم» و فردا دوباره همین حرف را زدن و فردا و فرداهای دگر هم ، بلاخره فردای موعود رسید. زنگ زدیم به دفتر کار ایشان. خانمی برداشت ، منشی شرکت بود ، یا سکرتر به قول خود ایشان . بعد از معرفی کردن، هنوز صدای دو تا بوق توی گوشی نپیچیده بود که گوشی را برداشتند. با همان الو و سلام علیک همیشگی خودش . طی دو سه دیداری که قبلا داشتیم کم و بیش با حیتا آشنا بودند لذا وقتی هدفمان را از گفتگو با ایشان مطرح کردیم نیازی به توضیح اضافی نبود و با روی گرم استقبال کرد و قرار گفتگویمان شد همان روز بعد از ظهر در دفتر کار ایشان.

ساعت سه ونیم بعد از ظهر گرم یک روز مرداد ماه که آتش بازی هوا به لطف درختان چنار خیابان ولیعصر کمی فرونشسته ، ما سر کوچه ای هستیم که منتهی میشود به شرکت ایشان.

دقیقاً روبروی پارک ملت تهران کوچه ی عریضی است که با شیب تندی پایین میرود و بعد آهسته آهسته از شیب کوچه کم شده تا به همواری میرسد..اگر مشهد بود قطعا اسم اینجا کوچه نبود بلکه به آن میگفتند میلان ، ولی فعلا اینجا تهران است و روی تابلو هم نوشته کوچه ی شهید ...... نرسیده به کمرگاه کوچه میرسیم به یک در بزرگ چوبی به رنگ قهوه ای سوخته با دستگیره ای طلائی. زنگ میزنیم. در باز میشود. سه طبقه که بالا میرویم میرسیم به در شرکت . خانم منشی در را باز میکند و به ایشان خبر میدهد و مارا راهنمایی میکند به اتاق ایشان . در را که باز میکنیم مردی با موهای کاملا سپید و پیراهنی سفید از پشت یک میز چوبی شکلاتی رنگ بلند شده به سمت ما می آید. دست میدهد و خوش آمد میگوید.

ادامه دارد..........