رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

مصائب یک رودمعجنی

حسین مرادی (نوه حجی مراد)

قسمت اول از ظاهرش پیداست که خیلی خوشمزه است ، زردی از رخسارش مباره چند تا زنبور مه دورو برش وز وز کنان چرخ میزننددستمو به زحمت از بین شاخ و برگ درخت به سمتش می برم میگیرمش تو مشتم

قسمت اول

از ظاهرش پیداست که خیلی خوشمزه است ، زردی از رخسارش مباره چند تا زنبور مه دورو برش وز وز کنان چرخ میزننددستمو به زحمت از بین شاخ و برگ درخت به سمتش می برم میگیرمش تو مشتم از درخت میکنمش یک نفر از دور صدایم می زند اما توجهی نمی کنم ارام ارام از درخت پایین مییام دهنم اب افتاده قصد دارم دلی از گلابی در بیارم دهانمو تا اخر باز میکنم انگار تا حالا گلابی ندیدم چشمام چار چار میشه ناگهان احساس میکنم تمام دنیا می لرزد ترس تمام وجودم را فرا میگیرد باید فرار کنم صدایی مرا می خواند : حسین حسین ورخز ورخز از جا می پرم

انگار به خیر گذشت خصوصیت خانه هوایی اینه که با یک قدم کوچیک بلرزه اما انگار این صدای پدره:ورخز نمازتر بخو کی در رفت اما دل من پی گلابی بود باورم نمیشه خواب می دیدم چشامو می بندم خودمو میندازم رو بالش تا گلابی رو بخورم صدای پدر بلند میشه : ورخز دگه واز دخو رف ، منم تو خواب و بیداری میگم: الان بستن یک نکی دگه یه زنم این بارصدای پدر تو گوشم نجوا میکنه ( اهدنا الصراط المستقیم ، صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم ولا الضالین) ..... هنوز اذون نگفتن پدر داشت نماز مستحبی می خوند با زحمت تمام بلند میشم چشم چپم نیمه بازه اما چشم راستم هنور داره گلابی نوش جان میکنه ناگهان صدایی مهیب گوشامو از هم مکنه چشام تا مغز سرم باز میشه محمد حاتمی بلند گو شو روشن میکنه تا اذون صبحو بگه ولی همون اول هرچی نفس شب تا صبح ذخیره کرده رو تو جون میکروفن خالی میکنه تا با فوتش همه رو زهره ترک کنه صدای اذون سکوت شب رو میشکنه ( افوض امری الا الله ان الله بصیرم بالعباد .....) از جا بلند میشم با زحمت تمام خودمو میکشم تو حیاط مینشینم پای شیر اب اولین مشت ابو که میریزم صورتم اونقدر سرده که هرچی گلابیه از ذهنم پاک میکنه .

حالا نمازو خوندم یک چای کله سحر هم خوردم لباس کارمو میپوشم پدر چراغ قوه رو از پریز در میاره تو پلاستیک میپیچه و میده دست من تکیه کلامشم اینه : حسین یالا ورهم گرد ور دور خادت مگرد کی الان شلوغ مره و او گیرت نمیه منم رو حرف پدر حساب باز میکنم بیلو بر میدارم و تو تاریکی شب از خانه میزنم بیرون