رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

مربوط به مسابقه خاطره نويسي

حسن مفتوح

دقیقا یادم نیست اما 10 -15 سال پیش بود.ماه رمضان بود. آن روزها که هنوز چندان پای تلویزیون با سریالهای جور واجورش به ده باز نشده بود ،شبهای ماه رمضان یک مسجد بود و مراسم قرآن خوانیش

دقیقا یادم نیست اما 10 -15 سال پیش بود.ماه رمضان بود. آن روزها که هنوز چندان پای تلویزیون با سریالهای جور واجورش به ده باز نشده بود ،شبهای ماه رمضان یک مسجد بود و مراسم قرآن خوانیش.طبق سنت همیشگی نیم ساعتی بعد از افطار برنامه ی قران خوانی در همه ی مسجد های ده برپا بود.از مسجد «ته محله کهنه» بگیرید تا مسجد« احد اوو».در همه ی مسجد ها هم این مراسم با کمی تغییرات تقریبا به یک سبک و سیاق برگزار میشد . مردها دور تا دور مسجد می نشستند . یکی میخواند و یکی از بزرگترهای مسجد که «میلا» بود غلطها را میگرفت گاهی هم آخر مجلس ذکر مصیبتی بود و قلیل توسلاتی و آخرش هم که «ورمِشکَستم». زنها هم پشت پرده هم قران گوش میکردند هم به حرفهای هم گوش می دادند و هم با هم حرف می زندند و هم جواب همدیگر را میدادند.زنها از قدیم توانائی انجام چند کار را با هم داشتند!.

ما به مسجد کوچه ی پایین(کوچه ی شوده) میرفتیم.هر شب مسجد شلوغ بود و دور تا دور مسجد کیپ تا کیپ ادم می نشست.ما میخواندیم و مرحوم مشرفی غلطها را میگرفت.آن شب هم مثل هر شب با بچه ها به مسجد رفتیم.در همه ی مسجدها غالبا بچه هایی که قرآن خواندنشان چندان چنگی به دل نمیزد پایین پای مسجد مینشستند و یا در پرت ترین و دور افتاده ترین نقطه ا ی از مسجد که میشد تصورش را کرد.جاهای خوب همیشه برای بزرگترها بود.مسجد کوچه ی پایین هم همینطور بود.وارد مسجد که شدیم مثل همیشه در همان پایین مسجد نشستیم. قرآن خواندن را از بالا شروع کرده بودند و داشت کم کم به ما میرسید .بعضی از بچه ها قرآن میخواندند و برخی هم نمیخواندند.بعضی از «سرخط» میخواندند و بعضی هم که هنوز جرات خواندن از«سرخط» را نداشتند با خواندن سوره ی کوچکی مثل قل هوالله وظیفه ی دینی و ایمانی خودشان را انجام میدادند.آنهایی که میخواستند از «سرخط» بخوانند قبل از اینکه نوبتشان شود طی یک محاسبه ی پیچیده ی آماری احتمال اینکه چه آیه ای و از کجا سهم خواندن آنها می شود را حساب کرده و تمرین میکردند تا وقتی نوبتشان شد غلط نخوانند.آن شب یکی از دوستان دل را به دریا زده بود و میخواست قرآن بخواند آن هم از «سرخط».گویا محاسبات آماری هم اشتباه از کار درآمده بود(بعضی وقتها بعضی ها بیشتر یا کمتر میخواندند و کل محاسبه را دچار مشکل می کردند)و برخلاف انتظار عدل از اول سوره ی «قاف» سهم خواندن این دوست شد. دوست ما که هول کرده بود و نمیدانست آن حرف مقطعه ی «ق»اول سوره را چطور تلفظ کند بلافاصله از پسرخاله ی من که کنارش نشسته بود پرسید:

-ای چیشه مرَ؟چین آیه ورشگُیُم؟

پسرخاله من هم نه ورداشت و نه گذاشت گفت:

-ای قیفَ.ورگو قیف.

گمانم تمام آدمهایی که میخواهند قرآن بخوانند ته دلشان دوست دارند یک جورهایی مثل عبدالباسط بخوانند.شاید کمتر کسی را بشود پیدا کرد که علاقه ای به قرآن داشته باشد و وقتی سوره ی تکویر را با صدای عبدالباسط گوش میدهد حداقل در خلوت خودش وسوسه نشود دستهایش را بگذارد بغل گوشهایش و آن 9 آیه اول را یک نفس بخواند.ما بچه ها هم مثل همه عشق عبدالباسط بود و بدجور دلمان میخواست مثل او قرآن بخوانیم.دوستم بعد از اینکه از «قیف» بودن«ق» اطمینان حاصل کرد با اعتماد به نفس کامل صدایی صاف کرد و یک اعوذ باالله غرائی به سبک عبد الباسط قرائت کرد .ازگوشه و کنار مسجد صدای «لعنه الله علیه» آهسته ای که بزرگترها اغلب بعد از «اعوذ باالله»زیر لب نثار شیطان لعین رجیم می کردند به گوش رسید و بلافاصله «بسم الله الرحمن الرحیم»هم با سبک عبدالباسط از جانب دوستم قرائت شد و این بار بزرگترها«یا رحمان و یا رحیم» را زیر لب ادا کردند.این اعوذباالله و بسم الله با این سبک، نوید یک قرائت درست ودرمان را می داد، به همین خاطر مسجد در سکوت کامل فرو رفته بود و بی صبرانه انتظار ادامه ی قرائت را میکشید که ناگهان دوستم با همان سبک و سیاق و همان اعتماد به نفس پیشین و همان صدای غرا خواند:

-قیف

هنوز این کلمه کامل از دهان دوستم خارج نشده بود که مسجد رفت روی هوا.ما بچه ها و جوانترها بی محابا میخندیدم. بزرگترها که سعی می کردند احترام مسجد و محفل را نگه دارند یا با یک پوزخند آرام و کم رنگ سعی می کردند ماجرا را فیصله دهند و یا سرها را پایین انداخته و شانه هایشان می لرزید و آهسته غش کرده بودند.هرکسی از هر طرف تکه ای می انداخت.یکی میگفت:

-د رو قیف مدی لازیم داش خَب ب نِکشییش.دو بَرَ بخو

یکی میگفت:

-قیف نه،سرمشکی

دیگری میگفت:

-تو یک کلاس آموزش قرعانه داییر کو

بعضی از مسن تر های مسجد آشکارا عصبانی شده بودند. شاید آنها فکر می کردند تمام این اتفاقات یک برنامه ی از پیش طراحی شده است که برای برهم زدن نظم مجلس و بی احترامی به ساحت قرآن اجرا شده.شاید با اتفاقی که افتاده بود باور این امر برای آنها مشکل بود که تمام این ماجرا به صورت کاملا سهوی از جانب کسانی اتفاق افتاده که دوست دارند مثل آدم بزرگها قران بخوانند و مثل آدم بزرگها در مسجد و کارهایش مشارکت داشته باشند و مثل آدم بزرگها به آنها و قرآن خواندنشان اهمیت دهند و احترام بگذارند.این خاطره ای بود که ازان روزگار به یادم مانده بود.یادش بخیر.