رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

ماجراي بز و ميش

سلیمان استوار فدیهه

بسم الله الرحمن الرحيم ماجراي بز ومیش اي انيس و مونس تنهايي ام همزبان و همدل حيتايي ام دوستي هامان بماند بر قرار قصه اي ديگر شنو از استوار قصه ي من از وزير و شاه نيست از فريب و حيل

بسم الله الرحمن الرحيم

ماجراي بز ومیش

اي انيس و مونس تنهايي ام

همزبان و همدل حيتايي ام

دوستي هامان بماند بر قرار

قصه اي ديگر شنو از استوار

قصه ي من از وزير و شاه نيست

از فريب و حيله ي روباه نيست

قصه ي امروز ما يك ماجراست

مشكل ما مردمان ناقلاست

پس بيا تا قفل را وا كنيم

راه حلي را مگر پيدا كنيم

دوست میدارم تو را مانند خویش

گوش کن از ماجراي بز و میش

سالها با یکدگر بودن ندیم

قوم و خویش و آشنایان قدیم

اختلافی هم اگر ما بینشان

هردو خاموش و نمیگردید عیان

از قضا یک روز در فصل بهار

میچریدن هر دوتا در مرغزار

میگذشت ایامشان با خورد وخواب

تا رسیدن هر دو تا بر جوی آب

میش با سرعت پرید از روی آن

دمبه بالا رفت از او ناگهان

دیده شد جایی که باشد در حجاب

هم خجل گردید و هم در اضطراب

بز بر او خندید و نی بودش قرار

تا کند این راز را او آشکار

گفت با دوست و رفیق و قوم و خویش

بی حیا و بی حجاب گردیده میش

دين و ايمان را گرفته سر سري

موي او بيرون زده از روسري

رفته از يادش زمان بچه گيش

عينك دودي زده بر چشم خويش

این خبر پیچید در کوی و گذر

تا که شد آگاه میش از این خبر

او به بز گفتا: کی دوست عزیز

شک نکن روح تو میباشد مریض

بس طبیبانند در بازار و کوی

حالت خود بایکی زیشان بگوی

گر خطای من تو دیدی یک زمان

عیب خود بیش و تویی غافل از آن

ما دو تا بودیم عمری هم نفس

راز تو هرگز نگفتم من به کس

پند من بشنو بکن آ ویز گوش

سعی کن باشی همیشه پرده پوش

هر زمان ديدي تو عيبي بر دگر

چشم خود وا کن به عیب خود نگر

بز از این کارش گردید منفعل

زین عمل شرمنده بود و هم خجل

او به میش گفتا کردم اشتباه

چون نکردم لحظه ای بر خود نگاه

از تو میخواهم ببخشی این حقیر

من به دام نفس گردیدم اسیر

روی او بوسید و گفتا زنده ام

پیش وجدان خودم شرمنده ام

همچو بز نی باش بیمار و مریض

آبروی دیگران هرگز مریز

امر بر معروف ما را سنت است

نهي از منكر به دور از تهمت است

جاي خود وا كن سليمان در قلوب

همچو حق ميباش ستارالعيوب