لالا لالا گل پونه
علی نجفی
از ساعت 9و 10 که بیدار میشد حسابی اسبش را میدواند و همه چیز را به هم میریخت و کی جرات داشت بگوید بالای چشمت ابروست.چند وقتی هم بود که لفظ"گوساله"را یاد گرفته بود و تا بهش اخم میکرد
از ساعت 9و 10 که بیدار میشد حسابی
اسبش را میدواند و همه چیز را به هم میریخت و کی جرات داشت بگوید بالای چشمت
ابروست.چند وقتی هم بود که لفظ"گوساله"را یاد گرفته بود و تا بهش اخم
میکردی چنان گوساله ای نثارت میکرد که تا اعماق وجودت احساس گوساله بودن
میکردی.بزرگ و کوچک و غریبه و اشنا برایش توفیری نداشت.هرکس جلوی خرابکاریهایش قد
علم میکرد بی تردید گوساله ای بیش نبود.تا نزدیکیهای ساعت یک که مادر نماز و
تعقیباتش تمام میشد امیر همه رقم خرابکاری
میکرد.مادر که نمازش تمام میشد و سجاده را جمع میکرد امیر هم از تک و تا و کت و
کول افتاده و حسابی خسته شده بود.وقت خواب امیر بود.مادر به پشتی تکیه
میداد،بالشتی روی پایش میگذاشت،امیر سرش را میگذاشت روی بالش و روی پای مادر دراز
میکشید.مادر همینجور که امیر را تکان میداد لالایی میخواند و امیر میخوابید.مادر
زمزمه میکرد و امیر میخوابید.امیر شرطی شده بود،عادت کرده بود .گاهی که مادر کار
داشت و موقع خواب امیر هم رسیده بود خودش
بالشتش را بر میداشت و دنبال مادر می افتاد تا بیاید و برای خوابش لالایی
بخواند.من هم مثل امیر شده بودم.هرجا بودم وقتی مادر برای امیر لالایی میخواند یک
گوشه ای دور از چشم مادر پیدا میکردم و
گوش می ایستادم و گوش میدادم.امیر میخوابید اما من کیف میکردم.هیچ وقت پیش نیامده
بود لالایی خواندن مادر را بشنوم.اگر در کودکی هم گاهی برایم لالایی خوانده بود
طبیعتا یادم نمی امد.لالایی خواندن مادر محشرترین موسیقی بود که به گوشم خورده
بود.مادر اهسته میخواند و غمناک.زمزمه میکرد.مادر میخواند:
لالا لالا تو لالاکن نظر بر باغ بالا کن دباغ بالا عروسیه بروبنچی(بنشین)تماشاکن
مادر لالایی میخواند.امیر میخوابید و
من لذتها میبردم.انگار برگشته بودم به دوران کودکی.خودم را میدیدم که جای
امیرخوابیده ام و مادر دارد بالای سرم لالایی میخواند با این فرق که اینبار میفهمم
چه میخواند و چه کیفی داشت.مادر میخواند:
لالا لالا گل خشخاش بابات رفته خدا همراش بابات رفته به هل چینی بیاره قند ودارچینی
بعضی لالایی ها را مادر غمگین
میخواند.خیلی غمگین میخواند.هر وقت این لالایی را میخواند من توی ذهنم زنی را تصور
میکردم که توی ایوان خانه اش نشسته بچه اش را گذاشته توی گهواره تکانش میدهد و این
لالایی را میخواند اما دل و فکر و ذهنش پیش پدر بچه اش است که چند وقتیست برای
کار،برای نان،برای روزی،یا برای هر چیز دیگری از خانه رفته و هنوز نیامده و چشم زن
به در است تا خبری بیاید.این لالایی برای من معنی انتظار را میداد.معنی چشم به
راهی.امید امدن و هراس نیامدن.
مادر میخواند:
لالا لالا گل هَم هَم دل خوردیر نگیره غم اگر خواهه بگیره غم خراب گرده همه ی عالم
ومن فکر میکردم چه موجودی در عالم
غیر از
یک مادر میتواند همچین لالائی را برای بچه ی کوچکش بخواند.نمیدانم خدا گِل
مادرها را از چه سرشته اما یقین دارم که عشق ماده ی غالب وجود مادرهاست.اولین
اموزگار عاشقی و شاید تنها اموزگارش توی زندگی همین مادرها هستند.
مادر میخواند:
لالا لالا حبیب مو به درد دل طبیب مو همه دردای عالم را خدا کرده نصیب مو
امیر دیگر خوابش برده بود اما من توی
این فکر بودم که مادرها همیشه طبیب دردهای دل شوهر و بچه هایشان بوده اند پس چه
کسی طبیب دردهای دل انها بوده؟
مادر وقتی میخواند:
لالا لالا گل الو نهال سو و زرد الو نهال سو او برده دل خوردیر خوبرده
معنیش این بود که دیگر امیر هشت
پادشاه را توی خواب از سلطنت خلع کرده و ضیافت لالایها تمام شده است.
لالایی ها عالمی زنانه دارند.بهتر
است بگویم کاملا زنانه اند.انگار تمام لالایی ها حرفهای دل زنان این سرزمینند که
به هر علتی نمیتوانسته اند ازادانه و برای عموم بیان
کنند.همه ی این حرفها را ریخته اند در قالب لالایی هایی که وقتی میخوانندشان کسی
جز خودشان و کودک خردسالشان که خوابیده نمیشنود.انگار ابا دارند از اینکه غریبه ای
حرف دلشان را بفهمد.انگار غیر همان کودک خردسال اشنایی پیدا نمیکنند در این دنیا
تا حرفشان را به او بزنند..
لالایی ها همه چیز را در دل خود
دارند.گاهی بعد از چند سال انتظار فرزندی نصیب مادر میشود.مادر تلفیقی است از شوق
و شکر. بالای سر فرزند میخواند:
لالا لالا خدا داده خدا تو را به ما داده در اون شبهای بارون بار که از نقره ی طلا داده
گاهی چند فرزند از یک مادر میمرند.چیزی که در ایام قدیم بعلت پائین بودن سطح بهداشت
امر شایعی بود.بعد از مرگ و میر چند فرزند یکی از بچه ها زنده میماند.مادر بالای
سرش میخواند:
لالا لالا گل دشتی همه رفتند تو برگشتی خداوندا تو پیرش کن خط قران نصیبش کن
فقر در ایام قدیم امر شایعی بود.ان
هم در روستاها.چنان که گاهی مردم از تامین یک وعده غذا در روز هم ناتوان بودند.در
این موقع که مادر برای سیر کردن نوزادش چیزی در خانه ندارد و نو زاد هم از گرسنگی
گریه میکند برایش میخواند:
لالا لالای زردرگوش بگیر دستم ببر بفروش به یک من نون ده سیر گُش بیا
بنشی بخور خامُش
نوزاد مریض میشود.دوا و دکتر وجود
ندارد.درمانهای محلی هم جواب نمیدهد.فرزند دارد از دست مادر میرود و کاری هم از مادر ساخته نیست.مادر دستش از زمین و زمان کوتاه است. به دعا پناه میبرد و
میخواند:
لالا لالا گل زردم نبینم داغ فرزندم خداوندا تو پیرش کن زیارتها نصیبش کن
لالایی گاهی غصه های دل یک مادر بود
وقتی شوهرش میخواست زن دیگری بگیرد.و زن در یک جامعه ی سنتی روستایی در این مواقع
چه میتوانست بگوید جز اینکه در نیمه های شب بالای گهوار ه ی کودکش اهسته بخواند:
لالا لالا گل زیره بابات رفته زنه گیره عمه ات میخواد که دف گیره ننه ات از غصه میمیره
لالایی ها گاهی حاوی طنزهای ظریفی
هستند.پدرها عموما وقتی از بچه ها خوششان می اید و حوصله شان را دارند که یا بچه
شیرین زبانی کند و یا خواب باشد.نق و نوق و جیغ و گریه ی بچه همیشه مال مادر است و
پدر در این مواقع انگار که نه انگار.مادر این لالایی را برای همینجور مواقع
میخواند:
لالا لالا گل زیره چراخوابت نمیگیره اگر خوابی کنی یکدم که بابات در بغل گیره
این لالایی هم کنایه ی ظریفی دارد به
گداهای زیاده خواه:
لالا لالا گل پونه گدا امد درخونه نونش دادم بدش اومد پولش دادم خوشش اومد .
واین لالایی هم هنوز میتواند کاربرد
داشته باشد.برای ماهایی که اکثرا برای وقت گذرانی درس و دانشگاه را انتخاب کرده
ایم و بی هدف چهار پنج سالی را میگذرانیم.
لالا لالا تو لالایی تو را دادم به ملایی تو را دادم که ملا شی ندادم از سرم واشی.
لالایی ها نشانگر احساسات،غم
ها،شادیها،ارزوها،عشقها،امیدها،انتظارها و.....زنان این دیار است.حرفهای زنانه
ایست که در خلوت شبهای تاریک مادر برای
فرزندش میگفته.حرفهایی که گفتنش در جلوت و
برای همگان امکان نداشته و از طرفی نگفتنش هم باری بوده بر روی دل مادر ،پس چه وقتی بهتر از خلوت
نیمه های شب و چه گوشی محرم تر از گوش فرزند.لالایی ها سرشار از عاطفه و احساسند.ساده
اند.لالاییها شعرهای زنانه اند.اوازهای مادرانند.
خیلی وقت است که مادر ها دیگر برای
بچه ها لالایی نمیخوانند..........