رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

قفس .........

محمد نیکوعقیده

عصر امروز ما غرق در تراکم فولاد وسیمان سرای ادمیان همچو کندوهای زنبوران از هر سو نمایان جلوه های ناخوش شهر و پیدا هزاران پنجره که..... شده با احساس شمعدانی ها قهر فضایی لبریز از هم

عصر امروز ما

غرق در تراکم فولاد وسیمان

سرای ادمیان

همچو کندوهای زنبوران

از هر سو نمایان

جلوه های ناخوش شهر

و پیدا هزاران پنجره که.....

شده با احساس شمعدانی ها قهر

فضایی لبریز از همهمه ی ادمها

دلها یی پوسیده در حصار اهنها

میماند به طنز امروز

قانون رستگاری ما انسانها

پای هر کسی بسته به زنجیر تعهد

به زیر پرش برده فرو

هر کی سر خود

به پوچی ها همه دلخوش

به زنبق های کاغذی

به طراوتها که رفته

از گلبوته های قالی

به واماندگی مرکب شادی

در شیار سربی اندوه

و تن ما هنوز

در قفسهای اهنی محصور....

لیک روح من هنوز بیدار

چو جمع سنجاقکها

در بزم نیزار

لبریز از شهد نشاط

پای ان میخک سپید

همسفر با دسته ی گنجشکها

میرود تا ته دشت غروب

تا سمت رجعت کبوتران دانایی

روح من همچنان

با احساس درختان همدل

اندیشه هایم را بال میزنم تا شب نشینی ستاره ها

تاجلوه ی مهتابی بیشه

تا شب پاییزی صنوبر های انبوه

روح من قامت گیاهی در بیشه ی دور

سالها براورده سر از خاک

شده درخت بیدی در حاشه ی نیزار

هم اواز باکبوتر و گنجشک

همراه با دسته های سار

هم قدم با نسیم عطر پاش سحر

میگذرد از بالین بنفشه های تر

روح من نشانده در جایی

باغ را در کجاوه گل

جایی که دارند

خاک و چشمه و سنگ

با شبنم و باران

الفتی یکرنگ........