رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

قطار 355- سالن 13

محمد نیکوعقیده

چند ساعتي از لحظه ي تحويل سال مي گذشت . قطار همچنان پي در پي سينه ي دشت را مي شكافت و هر لحظه در تاريكي شب بيشتر فرومي رفت . همهمه ي مسافران و سر و صداي قطار دوري مقصد را بيشتر نشا

چند ساعتي از لحظه ي تحويل سال مي گذشت . قطار همچنان پي در پي سينه ي دشت را مي شكافت و هر لحظه در تاريكي شب بيشتر فرومي رفت . همهمه ي مسافران و سر و صداي قطار دوري مقصد را بيشتر نشان مي داد . قطار به ايستگاه جوين نزديك و نزديكتر مي شد و اين رو مي شد از صداي ناخوشايند ترمز چرخها و كند شدن قطار فهميد . از بلندگوي ايستگاه اعلام شد : «بيست دقيقه توقف قطار براي اداي نماز» مأمورين سالنها درب سالنها را مي گشودند و مسافران دسته دسته قطار را براي اداي نماز يا هواخوري ترك مي كردند .

بلافاصله كاپشنم رو برداشتم و با عجله از طول راهرو گذشتم . از پله ها كه پايين مي رفتم مسافري از مأمور سالن ساعت رسيدن قطار به خواف را مي پرسيد و مأمور هم خبر از حوالي ساعت دو و نيم تا سه صبح را مي داد .

و من همچنان با عجله به طرف وضوخانه در حركت بودم . به محض رسيدن يك شير آب خلوت پيدا كردم و مشغول وضو شدم . هوا به نسبت سرد بود و در فاصله ي چند قدم آنطرف تر مسجد ايستگاه با خيل نمازگزاراني كه به طرفش مي رفتند پيدا بود . مسجد گرم بود و انبوهي از جمعيت به صورت فرادا و نامنظم مشغول فريضه ي نماز بودند .

جايي خالي پيدا كردم و مشغول نماز شدم . نماز مغرب را كه خواندم از بلندگوي ايستگاه اعلام شد كه تا حركت قطار پنج دقيقه بيشتر باقي نمانده . بلافاصله مشغول نماز عشا شدم . نماز شكسته بود و طولي نكشيد كه سلام دادم . اكثريت مسجد را ترك گفته بودند و بجز عده قليلي كسی در مسجد باقي نمانده بود .

به سرعت به طرف قطار رفتم درب سالنها بسته شده بود و فقط درب روبروي مسجد باز بود .

پا به قطار كه گذاشتم خيالم راحت شد . شماره سالن را از مأمور قطار پرسيدم گفت سالن پنج و تا سالن شماره 13 راه زيادي رو بايد طي مي كردم .

حالا چند دقيقه اي از حركت قطار مي گذشت و راهرو تقريباً خلوت بود . مسافران يا مشغول خوردن شام بودند يا در حال استراحت .

در يكي از سالنها پسركي شش يا هفت ساله هراسان و دوان دوان رو به من داشت مي دويد . گريه مي كرد به من كه رسيد چيزي داشت مي گفت كه در سر و صداي قطار گم مي شد .

علت گريه اش را پرسيدم هق هق كنان مي گفت كه مادرش رفته بود براي نماز و هنوز برنگشته و مرتب با پشت آستينش اشكهايش رو پاك مي كرد و فكر مي كرد كه مادرش از قطار جا مانده .

بهش گفتم اگر شمارشو داري بيا با گوشي من زنگ بزنيم شايد توي قطار باشه كه دست برد و از جيبش يه گوشي درآورد و گفت گوشيش اينجاست و با خودش نبرده . دلم براش مي سوخت و بايد براش كاري مي كردم .

اين شد كه سراغ رئيس قطار را از مهماندار گرفتم و معلوم شد به رستوران قطار رفته و دست پسرك توي دستم با سرعت به سمت رستوران كه چند سالن عقب تر بود حركت كرديم . پسرك دست مرا سفت چسبيده بود و طول راهروها را با شتاب طي مي كرديم . هنوز به رستوران نرسيده بوديم كه خانم ميانسالي در طول راهرو به طرف ما مي آمد . تسبيحي دانه ريز توي دستش بود و ذكري بر گوشه ي لبهايش و نگاه پرسش داري به من و پسرك انداخته بود .

حسي به من گفت شايد اين مادر پسرك باشد . هنوز غرق اين افكار بودم كه دست پسرك از دستم رها شد و گفت : «مادر تو كجايي؟»

و در چشم برهم زدني گريه كنان خودش را به گردن مادر آويخت مادر مهربانانه در آغوشش كشيده بود و مرتب دلداريش مي داد : «رفته بودم نماز بخونم مادرجان طول كشيد»

و من گفتم كه فكر مي كرد شما از قطار جاموندين و داشتم مي بردمش پيش رئيس قطار .

بسیارتشكر كرد .پسرك در آغوشش از من دورتر و دورتر مي شد . پسرك كه نگاهش هنوز به من بود لبخندي بر لب داشت و گونه هاي خيسش زير نور چراغهای سالن مي درخشيد .

و من همچنان كه حسي از رضايت در تمام تنم دويده بود باز به سمت سالن 13 براه افتادم و حالا قطار به ايستگاه سبزوار نزديك و نزديكتر مي شد .........پایان