قریه ی من در جلوه های پاییز...
محمد نیکوعقیده
کماکان یکی دو روز تا فصل زیبای پاییز بیش نمانده روزهایی که طبیعت زیبای ابادی مابا رنگها عجین میشود و دشت و دمن همرنگ غروب میگردد و پرسه ای هر چند کوتاه در منظره های هزار رنگ ارامشی
کماکان یکی دو روز تا فصل زیبای پاییز بیش نمانده روزهایی که طبیعت زیبای ابادی مابا رنگها عجین میشود و دشت و دمن همرنگ غروب میگردد و پرسه ای هر چند کوتاه در منظره های هزار رنگ ارامشی توام با نشاط در تن و جان ادمی میریزد و ادمی از نزدیک دگرگونی چهره ی طبیعت را مینگرد و ان را با جان و دل لمس میکند.........
موسم تن طلایی
همرنگ تنگ غروب مایی
پاییز و گونه های الوانش
ریخته در تن من
گرمی منظره ها را
رنگ به رنگ در شعرم
هزار ترانه می چینم
فصل عشق و غروب ارغوانی
عروسی کلاغها
روی شاخه های خالی
غربتی ریخته در باغ
هیبتی رفته بر باد
ای داد و بی داد
فصل عشق است وبرگها در باد
میرود سرسبزی شان از یاد
اکنون که همگی در همند
از هزار شاخه می پرند
زرد و طلایی
نارنجی و قهوه ای حنایی
دشت و دمن قربانی فصل جدایی
بر کوچه باغ زده نقاش پاییز
عجب رنگی
ریخته اند برگها بر سر هر سنگی
هجوم گونه ها در اب
زینتی شده بر سادگی جویبار
هلهله ی شادی گنجشکها
روی شاخه های سپیدار
زده بر جشن پاییز رونق بسیار
میگفت قمری صحبتی در باغ
دل به رنگها مسپار
باز شود شکوفه در سر شاخه پدیدار...