رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

قریه ی من در جلوه های پاییز...

محمد نیکوعقیده

کماکان یکی دو روز تا فصل زیبای پاییز بیش نمانده روزهایی که طبیعت زیبای ابادی مابا رنگها عجین میشود و دشت و دمن همرنگ غروب میگردد و پرسه ای هر چند کوتاه در منظره های هزار رنگ ارامشی

کماکان یکی دو روز تا فصل زیبای پاییز بیش نمانده روزهایی که طبیعت زیبای ابادی مابا رنگها عجین میشود و دشت و دمن همرنگ غروب میگردد و پرسه ای هر چند کوتاه در منظره های هزار رنگ ارامشی توام با نشاط در تن و جان ادمی میریزد و ادمی از نزدیک دگرگونی چهره ی طبیعت را مینگرد و ان را با جان و دل لمس میکند.........

موسم تن طلایی

همرنگ تنگ غروب مایی

پاییز و گونه های الوانش

ریخته در تن من

گرمی منظره ها را

رنگ به رنگ در شعرم

هزار ترانه می چینم

فصل عشق و غروب ارغوانی

عروسی کلاغها

روی شاخه های خالی

غربتی ریخته در باغ

هیبتی رفته بر باد

ای داد و بی داد

فصل عشق است وبرگها در باد

میرود سرسبزی شان از یاد

اکنون که همگی در همند

از هزار شاخه می پرند

زرد و طلایی

نارنجی و قهوه ای حنایی

دشت و دمن قربانی فصل جدایی

بر کوچه باغ زده نقاش پاییز

عجب رنگی

ریخته اند برگها بر سر هر سنگی

هجوم گونه ها در اب

زینتی شده بر سادگی جویبار

هلهله ی شادی گنجشکها

روی شاخه های سپیدار

زده بر جشن پاییز رونق بسیار

میگفت قمری صحبتی در باغ

دل به رنگها مسپار

باز شود شکوفه در سر شاخه پدیدار...