فقیریاثروتمندشماقضاوت کنید
فروغ مرادی
روزی پدرثروتمند .پسروخانواده اش رابرای گردش به یک دهکده بردتابه پسرش نشان دهدمردم فقیروزحمتکش چگونه زندگی می کنند.انهایک روز ویک شب درمزرعه ی خانواده بسیارفقیرزندگی کردند. زمانی که
روزی پدرثروتمند .پسروخانواده اش رابرای گردش به یک دهکده بردتابه پسرش نشان دهدمردم فقیروزحمتکش چگونه زندگی می کنند.انهایک روز ویک شب درمزرعه ی خانواده بسیارفقیرزندگی کردند. زمانی که ازمسافرت برمی گشتند پدرازپسرپرسید{سفرچگونه بود؟} -پسر{خیلی خوب بودپدر}
-پدر{ایادیدی که مردم فقیرچگونه اند؟} -پسر{بله} پدر{وچه اموختی؟}پسرپاسخ داد{اموختم مادرخانه 1سگ داریم وانها4تا. مااستخری داریم که تنهادروسط حیاط است وانهامردابی دارند که پایانی ندارد .مادرباغمان چراغ داریم وانها ستاره هارادارند.حیاط ما تاحیاط خانه روبروادامه دارد وانهاتمام افق رادارند}زمانی که حرف پسربه پایان رسید. پدردیگرنمی توانمست حرفی بزند. پسربااین جمله به حرفهایش خاتمه داد.{{متشکرم پدرکه به من نشان دادی که ماچقدر فقیروزحمتکش هستیم