رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

فصل من

مهدی قانعی

سلام دوستان گرام. بخشيد كه مطلب قبلي بي مقدمه بود و يهو اومد. انتقادات دوستان رو پذيرا هستيم . حضوري به رنگ سبز شدي در پائيز وجودم ... حضوري به رنگ سبز شدي در پائيز وجودم قدم هايت

سلام دوستان گرام.

بخشيد كه مطلب قبلي بي مقدمه بود و يهو اومد.

انتقادات دوستان رو پذيرا هستيم .

حضوري به رنگ سبز شدي در پائيز وجودم ...

حضوري به رنگ سبز شدي در پائيز وجودم

قدم هايت را پاس مي دارم كه چه عاشقانه به سويم آمدي

گويا لبخند توست كه اينك به زندگي ام معنا مي بخشد

گويا فريب نگاهت چشمانم را فريفته ، چه زيباست اينگونه فريفته شدنم

نياز قلبم به تپش با تو ، نياز دستانم به نوازش موهاي تو ، نياز چشم هايم به خيرگي چشم هايت ، چون نياز جام است به شراب بي هم زندگيشان بي معناست

رويايي باش در چشمانم تا با تو زندگي دوباره آغاز كنند ،

بگذار دنيا را ببينند ،‌با تو

بگذار قدم بردارم ، با تو

و بگذار عاشق باشم ، با تو

چه بي ريا دستت را به من دادي

چه با صفا مهرت را به من بخشيدي

چه با ناز نگاهم ميكني

چه خالصانه دعايم ميكني ، نمازم به پاي تو

و چه عاشقانه دوستم داري ، وجودم فداي توست

اي تابستان گرم زندگي ام ، بدان كه اگر نبودي ، من ، من ِ پائيز ،‌ نميتوانستم از پي تو بيايم .

پس بدان كه سرآغاز زندگي من تويي . بدان كه فصل جاري دفتر من تويي .

بوي گلهاي بهشت ميدهي . داغي لاله هاي غرق آفتاب تابستان را داري . سخاوت درختان پر بار زمستان را نويد ميدهي .

اي آرزوي ديرينه ، آرزوي من بمان ...

... آغوشت را از من مگير .

پائيز 89