رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

فانوس ها خاموش اند

افرا بهشتی

فانوس ها خاموش اند، وتاريکي را گذاشته اند براي تصميم هاي بزرگ، مي شود امشب براي هميشه رفت... مي ماني يا ميروي؟ مرگ ديگر کابوس آدميزاد نيست. تو مي ترسي؟هيبت کهنه مرگ فروريخته. يکي م

فانوس ها خاموش اند،

وتاريکي را گذاشته اند براي تصميم هاي بزرگ،

مي شود امشب براي هميشه رفت...

مي ماني يا ميروي؟

مرگ ديگر کابوس آدميزاد نيست. تو مي ترسي؟هيبت کهنه مرگ فروريخته.

يکي مي گويد: عمو! پيش چشمت بميرم مثل عسل مي ماند.

حضرتش مي گويد: مرگ مثل گردنبند در گردن زن هاي جوان زيباست.

تو هنوز مرددي؟دست و دلت مي لرزد؟اين کتاب خوب را ظهر عاشورا صفحه صفحه مي کنند...

خوب نگاهش کن.حيف که هنوز مرددي. معصومي در بيابان تنهاست.ساعت را نگاه کن. شب هاي انتخاب کوتاهند.

وقت شک تا دم صبح است.حضرتش يار دودل نمي خواهد. فانوس ها هنوز خاموش اند.تصميم ات را بگير. مي ماني يا مي روي؟

معصومي در بيابان تنهاست. چه چيز را پنهان مي کنيم؟حضرتش دست پيش بياورد لحظه اي تار نمي ماند. فانوس ها را فوت کرده اند.

ولي ما مثل انار دانه هاي دلمان پيداست. مي ماني يا مي روي؟ معصومي در بيابان تنهاست.

فانوس ها خاموش اند.معصومي در بيابان تنهاست.

( يابن الحسن در کدامين صحرا سکني گزيده اي و چشم انتظار سيصد و سيزده يار براي ظهور)

تاريکي را گذاشته اند براي تصميم هاي بزرگ.

تو هنوز مرددي.

شب هاي انتخاب کوتاه اند...وقت شک تا دم صبح استحضرتش يار دودل نمي خواهد.

مي ماني يا مي روي؟؟