رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

غنچه لب

سلیمان استوار فدیهه

بسم الله الرحمن الرحيم غنچه لب اي دوست بيا غنچه لب را بگشا بر خيز كه فصل لاله و سُنبُل شد آن شانه به سر دو باره آورده خبر بر دار كُلَه كه موسم كاكُل شد گوئيم به زمستان بر

بسم الله الرحمن الرحيم

غنچه لب

اي دوست بيا غنچه لب را بگشا

بر خيز كه فصل لاله و سُنبُل شد

آن شانه به سر دو باره آورده خبر

بر دار كُلَه كه موسم كاكُل شد

گوئيم به زمستان برو از بر ما

كرسي و ذغال و منقلت بُنجُل شد

از بوي بهار و هي هي چوپانان

بزغاله به جست و خيز در آغُل شد

از بهمن و دي دگر مرا يادي نيست

ما را هوس پياله اي از مُل شد

بردار سبو بيا به حيتا برويم

آن چشمه به جوش آمد و در غُلغُل شد

يك چادر گُل گُلي به سر كرده درخت

زيباتر از آن دخترك كابُل شد

هر چند كه ايران همه جايش زيباست

رودمعجن ما قشنگتر از آمُل شد

در اوحداوو و گَوتروس و پي باغ

هر جا كه نظر كني سراسر گُل شد

پروانه كنار گل به رقص آمده است

گل منتظر قناري و بلبل شد

داني كه سليمان چرا خوشحال است؟

با ديدنِ يارانِ خودش شنگُل شد.!!