رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

غم مخور

سلیمان استوار فدیهه

بنام خدا / سلام . چند روز قبل در معیت همسرم که در حال حاضر در کشور خانواده سر پرستی دو وزارت خانه مهم جنگ و اقتصاد را به عهده دارد جهت خبر گیری از مادر زن عزیزم که از همین جا به صو

بنام خدا / سلام . چند روز قبل در معیت همسرم که در حال حاضر در کشور خانواده سر پرستی دو وزارت خانه مهم جنگ و اقتصاد را به عهده دارد جهت خبر گیری از مادر زن عزیزم که از همین جا به صورت مجازی دستش را میبوسم نه به صورت لمسی که بد آموزی دارد و ممکن است از طرف دشمنان متهم به زن ذلیلی شوم به روستای رودمعجن رفته بودم برف زیادی آمده بود و نور امید در چشمان اهالی روستا میدرخشید لذا از باب اطلاع رسانی و انتقال شادی آن عزیزان و با کسب اجازه از حضرت حافظ چند بیتی با چاشنی طنز تقدیم حیتا نشینان نازنین میگردد.

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور / اسب باطل گر بود در حال جولان غم مخور

چشمه ها خشکید و جاری شد اشک چشمها / چشمه حیتا شود روزی گلستان غم مخور

از خدا خواهیم بیاید برف و باران زیاد / رودمعجن را ببینیم شاد و خندان غم مخور

گر به تابستان نداری کولری یا پنکه ای / خانه ات گرددخنک فصل زمستان غم مخور

گر به دستت میرسد یک لقمه نانی با پیاز / نصف شب آید به خوابت مرغ بریان غم مخور

قوم و خویشانت اگر دارند بنز و پرشیا / شاکر حق باش با ماشین پیکان غم مخور

این ندا از کوزه می میرسد هر دم بگوش / رونق بتخانه هم آید به پایان غم مخور

ای سلیمان در طریقت نا امیدی کافریست / تا توکل باشدت بر حی سبحان غم مخور.