رفتن به محتوای صفحه
حیتاHEITA · RUDMAJANاز یک روستا،
هزار قصهٔ مشترک

غریب اشنا

فروغ مرادی

زارعی پیروبی دندان وزیبادرنپال.شبی مرادرخانه اش جای داد.کلبه ای کاه گلی که افرادخانواده و وسایل کشاورزی وهمه حیواناتش راهمگی درهمان جا مسکن داده بود. گفتگوبدون استفاده از زبان علائ

زارعی پیروبی دندان وزیبادرنپال.شبی مرادرخانه اش جای داد.کلبه ای کاه گلی که افرادخانواده و وسایل کشاورزی وهمه حیواناتش راهمگی درهمان جا مسکن داده بود. گفتگوبدون استفاده از زبان علائم؟لبخندی.برخوردنگاهی. یاتماسی میسرنبود. نه تصویری ازاین که امریکادرکجاواقع است. ونه درعمرش بایک غربی سخن گفته بود. نه سوار ماشین شده بود ونه یک کلمه ازتاریخ شنیده بود. پس نمی توانست به سیاست یاچیزی فراسوی زندگی روستایی اش علاقه مند باشد.بااین حال غروبی رابه گرمی کنارهم گذراندیم وبه هنگام وداع. بااین احساس که شاید دیگر هیچگاه یکدیگررانبینیم.دست دردست هم. تاانتهای دهکده راپیمودیم وگریستیمو گریستیم. اکنون سالها ازان ماجرا میگذرد ومن دیگراوراندیدم. بگذریم که هنوزبایکدیگریم

"لئوبوسکالیا"